گنجور

 
امیر شاهی

دلم که چشم تو هر لحظه میزند تیرش

ز پای صبر در افتاد، دست میگیرش

بسی بلاست که تدبیر آن توان کردن

بلای غمزه تست آنکه نیست تدبیرش

کسی که زلف تو بیند بخواب در شب تار

علی الصباع پریشانیست تعبیرش

دلم ز عشق تو دیوانه شد، اشارت کن

به زلف خویش، که او در کشد به زنجیرش

روان برای تو شاهی فدا کند جان را

اگر ز گوشه غمزه تو میزنی تیرش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

که می رهد زخم طره گرهگیرش؟

که چشم بررخ یوسف گشوده زنجیرش

هزار زخم نمایان ز غمزه ای دارم

که برنیامده ازخانه کمان تیرش

هنوز شیوه چین جبین نمی داند

[...]

جویای تبریزی

به وادیی که کند تیغ عشق تسخیرش

دل دو نیم بود نقش پای نخجیرش

فتد چو حسن در اندیشهٔ عمارت عشق

چه خانه ها که نگردد خراب تعمیرش

ز فیض عجز به بالای چشم جا یابد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جویای تبریزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه