گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

میکشد روی دلم هر دم به مهروی دگر

چون کنم با یک دلی هر گوشه دلجوی دگر

عهد کردم با خدای خود که جز ابروی دوست

سجده گاه خود نسازم طاق ابروی دگر

شد مشام جان معطر از شمیم روی دوست

ای صبا بهر خدا از طره‌اش بوی دگر

یک سر مو از دهانش چونکه معلومم نشد

با میانش هم خیالی بستم از موی دگر

میبرد دلهای مردم را به سحر آن چشم مست

چون لبت او در همه آفاق دلجوی دگر

شاهدی را منزل جانش بود کوی نگار

دل فرود آید ورا یک لحظه در کوی دگر