گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

رخش آتشم در درون می‌برد

دو زلفش ز عقلم برون می‌برد

ندانم چه شد عقل و اندیشه را

که عشقم به سوی جنون می‌برد

دلم را که پر بود از عقل و هوش

دو چشم تواَش با فسون می‌برد

به پابوس تو سرو را آب جوی

به زنجیرها سرنگون می‌برد

اگر شاهدی برد جان از لبت

ز زنجیر زلف تو چون می‌برد