گنجور

 
شاهدی

رخش آتشم در درون می‌برد

دو زلفش ز عقلم برون می‌برد

ندانم چه شد عقل و اندیشه را

که عشقم به سوی جنون می‌برد

دلم را که پر بود از عقل و هوش

دو چشم تواَش با فسون می‌برد

به پابوس تو سرو را آب جوی

به زنجیرها سرنگون می‌برد

اگر شاهدی برد جان از لبت

ز زنجیر زلف تو چون می‌برد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیر شاهی

مرا عشقت از ره برون می‌برد

به کوی ملامت درون می‌برد

گر اینست زنجیر زلف، ای حکیم

ترا هم به قید جنون می‌برد

به تاراج دل چشم او بس نبود

[...]

میلی

خدنگ تو چون ره به خون می‌برد

مرا بر سرره جنون می‌برد

به روز شکار تو تیر خدنگ

بشارت به صید زبون می‌برد

جنون بین که از بزم او همنشین

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه