گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

قدم به پرسش من رنجه کن به رسم عیادت

که جان نثار قدومت کنم ز روی ارادت

نهاده‌ام سر تسلیم بر ارادت محبوب

که بنده را نبود رسم و راه غیر عبادت

دلا بکوش که خود را کنی نشانه تیرش

که این بود به حقیقت نشان گلیم سعادت

بسوزش دل و خون جگر گواه چه حاجت

سرشک سرخ و رخ زرد بس بود به شهادت

بخون وصل تو آمد چو شاهدی بگدایی

به بوسه ای بنوازش که این بس است زیادت