گنجور

 
سنایی غزنوی
 

از پی نای و چنگ بوالخداش

خانه‌ای تنگ ساخت بوالنباش

تا همی گربه نای دارد و چنگ

موش را چیست به ز خانهٔ تنگ

تا بود گربه مهتر بازار

نبود موش جلد دوکان‌دار

تا بود گربه در کمان کمین

موش را گلشن است زیر زمین

تیز کرده است ای خردمندان

گربهٔ مرگ چنگل و دندان

تا کرا همچو موش دریابد

سوی جانش چو گربه بشتابد

اندرین کارگه به روز و به شب

چنگلش تاب‌دار و جان در تب

چون ز تاب و تبت کشید به دم

از وجودت ربود سوی عدم

می‌نوازد همی ترا الحق

آن طبیب طمع خر احمق

می‌نداند ز روی کم عقلی

پشت معنی نمود بی‌نقلی

چنگ و دندان چو مرگ دریازد

موش را گربه هیچ ننوازد

پیشوای کسی که بنده بُوَد

پند او از نبی بسنده بُوَد

با تن دردناک و با دل ریش

نرسد کس به کامهٔ دل خویش