جز مهر تو ای مه سروکارم به کسی نیست
جز خاک سر کوی تو بر سر هوسی نیست
شد لال جرس در ره عشق تو چو داند
خوشتر ز فغان دل پر خون جرسی نیست
روزی تو کنی یاد اسیران که چو بینی
از ما به جز از مشت پری در قفسی نیست
گفتی که به بالین تو آیم دم مردن
افسانه اگر نیست مرا جز نفسی نیست
سر رشته کار دو جهان رفته ز دستم
زانرو که به زلفین توام دسترسی نیست
پنداشتم آن دانه خال است به دام است
اکنون شدم آگه که ره پیش و پسی نیست
بینید غرورش که پس از کشتن(صامت)
میگفت منم قاتل و کاری به کسی نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق عمیق و دلبستگی شاعر به معشوق است. شاعر بیان میکند که هیچ چیزی برای او مهمتر از محبت معشوق نیست و همه چیز از دستش رفته است. او احساس میکند که در عشق به معشوق، به قفسی از حسرت گرفتار شده و در پی او به دنبال آرامش است. شاعر همچنین در مورد درد و رنجی که از دوری معشوق متحمل میشود، صحبت میکند و میگوید که حتی پس از جدایی، عشق و حسرت او را رها نمیکند. در نهایت، به غرور معشوق اشاره میکند که پس از جدایی، همچنان از خود مطمئن و بیباک است.
هوش مصنوعی: عشق و محبت تو، ای ماه نورانی، تمام دنیای من است و هیچ چیز دیگری برایم اهمیت ندارد. حتی در خیال هم به چیزی جز خاک این کوچه که تو در آن قرار داری، فکر نمیکنم.
هوش مصنوعی: امروز صدای جرس در عشق تو ساکت شده است، زیرا که چه چیزی از ناله دل داغدیدهام شیرینتر است؟
هوش مصنوعی: روزی به یاد زندانیانی خواهید افتاد که وقتی ما را میبینید، جز اینکه در قفس به شدت گرفتار و رنجور هستیم، چیزی از ما نمیبینید.
هوش مصنوعی: گفتی که در لحظهی مرگت پیشت بیایم، ولی اگر این تنها داستان باشد، برای من جز یک نفس زندگی باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: مشکلات و کارهای زندگیام از کنترل من خارج شده، چرا که به زیباییهای تو دسترسی ندارم و در نتیجه نمیتوانم بر اوضاع خود مسلط شوم.
هوش مصنوعی: فکر میکردم آن دانهی سیاه، چیزی از دام است، اما حالا متوجه شدم که نه راه جلو دارم و نه راه عقب.
هوش مصنوعی: ببینید چطور آن شخص با افتخار پس از انجام قتل میگفت که من قاتل هستم و به هیچ کس اهمیت نمیدهم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای جا که منم تا به خرابات بسی نیست
لیکن چه کنم محرم این راز کسی نیست
بر سر بتوان رفت به منزل گه محبوب
سهل است پیاده بروم گر فَرَسی نیست
پنداشتم اوّل که مرا خاص مرایی
[...]
مشنو که مرا با لب لعلت هوسی نیست
کاندر شکرستان شکری بی مگسی نیست
کس نیست که در دل غم عشق تو ندارد
کانرا که غم عشق کسی نیست کسی نیست
باز آی که با هم نفسی خوش بنشینیم
[...]
فریاد همی دارم و فریاد رسی نیست
پندار درین گنبد فیروزه کسی نیست
ای باد خبر بر، بر آن یار همی دم
کز بهر خبر جز تو مرا همنفسی نیست
از هستی من جز نفسی باز نماندهست
[...]
افسوس که جز ناله مرا همنفسی نیست
فریاد که خون شد دل و فریادرسی نیست
کس نیست که گوید خبر از منزل مقصود
وز هیچ طرف نیز صدای جرسی نیست
ما را هوس توست برآنیم که در سر
[...]
دل مرده از آنم که مسیحا نفسی نیست
فریادم از آنست که فریاد رسی نیست
از خانقه ایشیخ در کس نگشایند
معلوم شد امروز که در خانه کسی نیست
ای مرغ گرفتار که دوری ز گلستان
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.