گنجور

 
صامت بروجردی
 

به دامنم نبود گر دل فکار منست

گواه خون شدن قلب داغدار منست

همیشه جیب و کنارم ز اشک دیده‌تر است

بدان بهار که نبود خزان بهار منست

ز بس به گوش گرفتم چو باد پند کسان

همین سزای منست این که در کنار من است

ز بعد قتل مشورید خون ز چهره مرا

چرا که از ستم یار یادگار منست

ز تیر حادثه دهر پر بر آوردم

دمی نگفت که این ناتوان شکار منست

هزار قاصد افغان برش روان کردم

شبی نگفت غریبی در انتظار منست

اگر به قتلگاه عاشقان روی (صامت)

چو نای نی شوی ناله نوای من است