گنجور

 
صامت بروجردی

عشق جانان هر دلی را کو مسخر می‌کند

از نخست او را به خاک ره برابر می‌کند

بعد چندی کز لگدکوب ملامت پاک شد

اندر آن ویرانه دل تعبیر دیگر می‌کند

عشق را نازم که چون بر سنگ گردد جلوه‌گر

از نگاهی سنگ تیره احمر می‌کند

طرفه اکسیری بود کز تابش انوار خویش

ذره را خورشید سازد خاک را زر می‌کند

هیچ دانی عشق چه‌بود یا مراد از عشق چیست

کز صفات وی قلم هر دم سخن سر می‌کند

مظهر عشق و حقیقت موسی جعفر بود

آن که روشن شمع مذهب را چو جعفر می‌کند

آن که هر دم از پی تعظیم در طور شرف

صد چو موسی کلیمش سجده بر در می‌کند

این نه آن موسی بود کز کردگار لم یزل

استماع «لاتخف» از خوف اژدر می‌کند

این همان موسی است کز یک حمله، شیر چرخ را

از دم سبابه چون جوزا دو پیکر می‌کند

بر وجود اقدسش سر تابه‌پا چون بنگری

وصف خَلق و خُلق احمد را مکرر می‌کند

از پی تکمیل اشیاء عزم وی گردد چو جزم

ذره را با یک نظر خورشید انور می‌کند

چون امیرالمومنین اندر سریر معدلت

حکم اندر دعوی باز و کبوتر می‌کند

خشم او چون قهر قهاری فروزان‌تر نِیست

لطف و احسانش حدیث از خلد و کوثر می‌کند

طایفی را کو شود خاک سر کویش مطاف

از شرف کی رو به سوی حج اکبر می‌کند

ذات وی چون ذات حق از بس بود بیرون ز وهم

عقل اگر خواند خدایش، وهم باور می‌کند

روز اعجاز و کرامت بر رخ یاجوج کفر

تیغ لطفش کار صد سد سکندر می‌کند

جانب قربش که محسود رواق جنت است

فرش در وی جبرئیل از شوق شهپر می‌کند

کاظمش نامید ایزد زان سبب کز فرط حلم

با شرار خشم کار آب و آذر می‌کند

سر خط امضای او دارد به کف زان رو قضا

در تحکم حکم بر اشیا سراسر می‌کند

با چنین قدرت عجب این است کز امر قدر

درد دردش ساقی دوران به ساغر می‌کند

با تن کاهیده در زندان هارون پلید

دیده از اشک غریبی روز و شب تر می‌کند

با کمال بندگی در زیر زنجیر جفا

سجده‌های شکر بر درگاه داور می‌کند

صحن زندان را ز برق آه آتشبار خویش

چون سپهر نیلگون پرماه و اختر می‌کند

گوئی اندر گوشه غربت ز درد دل هنوز

ناله‌اش گوش ملک را در فلک کر می‌کند

گاه از بیداد هارون جانب ملک حجاز

رو به سوی تربت پاک پیمبر می‌کند

گاه بامداد صبا با طفل دلبندش رضا

همچو نی با قلب پرخون این نوا سر می‌کند

کای رضا گویا نداری از دل بابت خبر

کز جدایی وقت مردن خاک بر سر می‌کند

جان بابا هر که در غربت بمیرد از ثواب

یک مسلمانی کفن بهرش میسر می‌کند

من چرا در بند و در زنجیر باید جان دهم

در جهان کی این ستم کافر به کافر می‌کند

گه ز یاد حنجر خشک حسین تشنه‌لب

الامان از خنجر شمر ستمگر می‌کند

گفت شاه‌دین به شمر بی‌حیا در کربلا

دید چون رأسش جدا از ضرب خنجر می‌کند

تر کن ای ظالم گلویم را که تاب تشنگی

هر زمان کام و زبانم پر ز اخگر می‌کند

گر من بی‌کس گنهکارم چرا اندر حریم

از عطش غش عابد تبدار مضطر می‌کند

گوش ده در خیمه‌گاهم تا ببینی چون رباب

ناله و افغان رباب از مرگ اصغر می‌کند

در گذر از کشتن من از کجا چون من کسی

زندگی از بعد مرگ شش برادر می‌کند

تیغ بر حلقم مکش عطشان که قلبم را کباب

داغ عباس جوان تا روز محشر می‌کند

مادر قاسم بود از بهر قاسم نوحه‌گر

ام لیلا رود رود از بهر اکبر می‌کند

گر ببیند زینب غمدیده حالم زیر تیغ

بی‌تامل از سر خود دور معجر می‌کند

این چه تأثیر است (صامت) در تو و اشعار تو

هر زمان یک محشری برپا به دفتر می‌کند

 
 
 
مشکلات اینترنت
امیرخسرو دهلوی

بر بناگوشت بلای خط که سر بر می‌کند

جزو جزو عاشق بیچاره ابتر می‌کند

سرو کز بالای خود در سر کند باد، آن مبین

آن نگر کِش باد پیشت خاک بر سر می‌کند

چند گویی پیشت آیم، وه که چون تو یوسفی

[...]

خواجوی کرمانی

آنک از کان هر زرو گوهر که سر بر می کند

پیش دست کان یسارش خاک بر سر می کند

جود اوکی بحر اخضر را نپوشد هر نفس

جامه ی سیمابی موجش که در بر می کند

چون صبا از محمر اخلاق او دم می زند

[...]

سلمان ساوجی

هر زمان عشقش سر از جایی دگر بر می‌کند

سوزش اندر هر سری سودای دیگر می‌کند

با کمال خویشتن بینی، نمی‌دانم چرا؟

هر زمان آیینه را با خود برابر می‌کند

صورت ماهیت رویش نمی‌بیند کسی

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از سلمان ساوجی
جلال عضد

باد عُنفت چشمه خور را مکدّر می کند

خاک پایت توتیا در چشم اختر می کند

ابر دست گوهرافشان تو در روز عطا

آستین آرزو پر درّ و گوهر می کند

قدّ تو بر هفت مسند چار بالش می زند

[...]

ناصر بخارایی

سبزه از خط غبارت خاک بر سر می‌کند

غنچه از لعلت قبا را چاک در بر می‌کند

می‌زند سرو روان را پنچه‌ها بر سر چنار

تا چرا با قد تو خود را برابر می‌کند

می‌روی در باغ و هر جانب برای دیدنت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه