گنجور

 
صامت بروجردی

اولِ ایجاد، چون خدایِ تعالی

کرد پدید از قلم چو صورتِ اشیاء

گفت قلم بهرِ وصفِ ایزدِ یکتا:

«ای ز صفاتِ تو، ذاتِ پاکِ تو پیدا

در دلِ هر ذره، قدرتِ تو هویدا»

هر کسی از چاره دستِ وی شده کوته

سویِ تو آورده روی، در گه‌و بی‌گه

جمله تو را بنده، گر گدا و اگر شه

علمِ تو چون قدرِ تو ز عیب، منزه

قدرِ تو چون علمِ تو ز نقص، مبرا

نیست کسی را به کُنهِ معرفتت پی

مرغِ نفس روز و شب به گفتنِ «یا حیّ»

کرده به تن آشیان، قربِ تو را طی

جلوهٔ حُسنِ تو گر نتافته بر وی

روح به زندان گرفته بهرِ چه مأوا؟

مخزنِ عقلِ هر آنکه باشد ز گُهر پر

کَرد به صنعِ خداییِ تو تفکر

در عَجب ابلیس شد ز عُجب و تکبر

در شبِ معراج گفت بهرِ تحیر

آدمِ خاکی کجا و عالمِ بالا

هر که به راهِ محبتِ تو قدم زد

دولتِ جاوید جُست و عزّتِ سرمد

کارِ مَجاز از حقیقتِ تو مؤیَد

عشق اگر از تو نیست، بهرِ چه نبوَد

هیکلِ مجنون جدا ز هیبتِ لیلا

هر که شد اندر حریمِ قُربِ تو مَحرَم

شاهیِ او شد به کائنات، مسلَّم

نسلِ بنی‌آدم از تو گشت مُکرَم

گرنه تو را بنگرد به قالبِ آدم

سجده به آدم کنند ملائکه؟ حاشا!

دانشِ کونَین در صفاتِ تو قاصر

نیست کسی را به جز تو، یاور و ناصر

بودِ ازل را وجودِ توست معاصر

قصدِ عبودیتِ چهار عناصر

خاصه معبودی و تو قادر و دانا

قهرِ تو اهلِ غرور را شده ناکب

مِهر به چنگِ سپهر ز امرِ تو راکب

سیرِ فلک را مشیتِ تو مراکب

جلوهٔ شمعِ شهودِ هفت کواکب

شاهدِ یکتاییِ تو شاهدِ یکتا

نیست به قصدِ جلالتِ تو رسیدن

حضرتِ جبریل را مجالِ پریدن

راهِ تو رفتن خوش است و رویِ تو دیدن

در شجر از جلوهٔ تو گاهِ بُریدن

اَرّه خجل شد ز طاقتِ زکریا

طوطیِ شیرین‌سخن شکر‌شکن از تو

بلبلِ شیدا به گُل کُند سخن از تو

بویِ سمن از تو و عطرِ یاسمن از تو

صانعِ صنعت‌گری که در چمن از تو

سوسنِ اَسوَد شکفت و لالهٔ حمرا

طرهٔ سنبل ز تابِ جعدِ تو پُرچین

سویِ تو نرگس گشاده، دیدهٔ حق‌بین

رویِ شقایق ز جامِ شوقِ تو رنگین

معنیِ توحیدِ توست لفظِ ریاحین

کز خطِ ریحانِ سبز می‌شود افشا

گلشنِ ایجاد را ز حکمِ تو رونق

لاله به سیرِ چمن ز وصلِ تو ملحق

مستِ مدام از شرابِ لعلِ مروَق

مصدرِ اسرارِ توست ذکرِ انا الحق

کز لبِ منصور، غنچه می‌شود انشا

نرگسِ شهلا به طرفِ باغ چو زنبق

بُرده چو سروِ سهی ز حسنِ تو رونق

هست ثنایِ تو در شکوفه‌ی مفَلق

از پیِ تعظیمِ توست بیدِ معلق

خم شده در باغ ایستاده به یک پا!

آنچه که مرئی بُوَد به کشورِ امکان

وانچه نهان است از تصورِ اعیان

جمله در اوصافِ ذاتِ توست ثناخوان

از غمِ سودایِ توست گشته پریشان

سنبلِ آشفته همچون زلفِ چلیپا

قلبِ معارف به داغِ مُهرِ تو مخزن

امنِ تجلایِ توست وادیِ ایمن

طالبِ دیدارِ توست شیخ و برهمن

دیده جمالِ تو جلوه‌گر که به گلشن

دیدهٔ حیرت شده است نرگسِ شهلا

خاتمِ مِهرِ تو مُهر کرده لبِ گل

غنچه نموده به صنعتِ تو تأمل

غرق به سیلابِ شبنم است قرنفل

حُسنِ تو را می‌کند اشاره به بلبل

گُل به شکرخنده و شکوفه به ایما

دیر و حرم در پناهِ لطفِ تو آمن

ارض و سما را ز حضرتِ تو مأمن

صانعِ کونَین و خدایِ مُهیمن

عینِ ستایش تویی ز کعبهٔ مومن

محضِ پرستش تویی ز معبدِ ترسا

فیضِ تو جان را مدد گر نرساند

تن به تمنایِ وصلِ روح بماند

درکِ صفایِ تو مُشتِ خاک چه داند؟

قولِ تو را نطقِ عقلِ کل نتواند

با همه حکمت بِلا نَعم‌و‌لا

دولتِ لطفِ تو بهتر از همه دولت

فضلِ تو اسبابِ فیضِ دولت و ملت

وا اسفا نزدِ حضرتت ز خجالت

غرقِ گناهیم در سراچهٔ غفلت

بی‌خبر از خود چو باده‌خوار ز صهبا

هر چه بُوَد عیب و نقص، از همه پاکی

عینِ بقا، عاری از فنا و هلاکی

در برِ تو ماسِویٰ کم از کفِ خاکی

با تو مُحاکِم کی از محاکمه باکی؟

با تو محاسب خود از حساب چه پروا؟

این منم آن مستمندِ عاصیِ حیران

صدرنشینِ سَریرِ غفلت و عصیان

منحرف از راه و رسمِ مذهب و ایمان

دل به تو مشغول گشته، نفس به شیطان

نقدِ عمل از میانه رفته به یغما

مِهرِ جهان ذوقِ بندگی ز دلم برد

شیشهٔ عقلم به سنگِ جهل و هوا خورد

گشته ز صافِ حیات قسمتِ ما دُرد

گر پسری زشت و کور از پدری مُرد

گفت چو بادام بود چشمِ تو زیبا!

قامتِ جان خم به زیرِ بارِ غمِ توست

منتظرِ لطف‌هایِ دم‌به‌دمِ توست

بی‌پر و بی‌بال صیدی از کَرمِ توست

چون دیه با عاقله است از کَرمِ توست

دادنِ کالا به شخصِ گمشده‌کالا

ای غمِ رویِ تو مونسِ شب و روزم

نورِ لقایِ تو شمعِ بزم‌فروزم

قهرِ تو سرمایهٔ رضا است هنوزم

چون تو پسندی که من به حشر بسوزم؟

مدعیان هر طرف کنند تماشا

جنت و حور و قصور و کوثر و غلمان

نارِ جحیم و شرارِ دوزخِ سوزان

در برِ من هست با رضایِ تو یکسان

چون تو رضایی که من به دوزخِ سوزان

سوزم هر دم به زیرِ سایهٔ طوبیٰ

لایقِ هر کس هر آنچه دیده وادادی

بر رخِ هر کس دری ز لطف گشادی

اول و آخر به جز تو نیست مرادی

گر به تمنا نمی‌رسیم و تو شادی

عینِ تمنایِ ما است ترکِ تمنا

نیست به خوانِ کَرم به جز تو کریمی

صاحبِ احسانِ خاص و لطفِ عمیمی

مُبدءِ اشیاء و مُعیدِ عرشِ عظیمی

رازق و رحمانی و رئوف و رحیمی

خالقِ سبحانی و حکیمی و دانا

عینِ کمالات در وجودِ تو کامل

رسمِ خدایی بُوَد به اسمِ تو شامل

بر همه کَس کوهِ  فیضِ تو نازل

حی و سمیع و بصیر و عالم و عادل

قادر و قیّوم و فرد و وِتر و توانا

«صامت» اگر بر درِ تو روی گذارد

دستِ دعایی ز رویِ صدق برآرد

روزِ قیامت ز دیده اشک ببارد

جوهری از سیئات باک ندارد

گرچه فتاده ز بارِ معصیت از پا

 
 
 
زنده‌رود
منوچهری

عاقبت کار نیک باید فردا

عاقبت کار، نیک باشد حقا

روی نهاده‌ست کار شاه به بالا

دیدهٔ ما روشنست و کار هویدا

امیر معزی

باغ شد از ابر پر ز لؤلؤ لالا

راغ شد از باد پر ز عنبر سارا

شد به هوا درگسسته رشتهٔ گوهر

شد به زمین برگشاده اَزهَر دیبا

کوه ز لاله‌گرفت سرخی بُسََّد

[...]

سعدی

اول دفتر به نام ایزد دانا

صانع پروردگار حی توانا

اکبر و اعظم، خدای عالم و آدم

صورت خوب آفرید و سیرت زیبا

از در بخشندگی و بنده‌نوازی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
قاسم انوار

بس بمساجد شدیم بهر تولا

مسجد اقصی کجاست؟ مسجداقصا؟

مسجد اقصای ماست بلده طیب

مسجد اقصی کجاهاست؟ «دنی فتدنا»

مسجد اقصی ظهور قدس تجلی

[...]

امیرعلیشیر نوایی

ای به گلستان هزار نرگس شهلا

در گل گلزار عارضت به تماشا

لاله و گل از تجلی تو به خوبی

قمری و بلبل ز شوق تو به علالا

در رخ روز از رخ تو بارقه مهر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه