گنجور

 
سلمان ساوجی
 

تو می‌روی و من خسته باز می‌مانم

چگونه بی تو بمانم، عجب همی مانم

تو باد پای عزیمت، چو باد می‌رانی

من آب دیده گلگون چو آب می‌رانم

تو آفتاب منیزی که می‌روی ز سرم

فتاده بر سر ره من به سایه می‌مانم

شکسته بسته زلف توام روا داری

فرو گذاشتن آخر چنین پریشانم؟

بدست لطف عنان را کشیده‌دار که من

ز پای بوس رکاب تو باز می‌مانم

نه پای عزم و نه جای نشست در منزل

بمانده‌ام ره بیرون شدن نمی‌دانم

دریغ روز جوانی که می‌رود عمرم

فسوس عمر گرامی که می‌رود جانم

تو آن نه‌ای که کنی گاگاه سلمان را

به نامه یاد و من این نانوشته می‌خوانم

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

سید محسن در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، دو شنبه ۲ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۵۳ نوشته:

تو آن نه ای که کنی گاه گاه سلمان را----درست است

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.