گنجور

 
سلیم تهرانی

من از میانه برون، یار در کنار مرا

حجاب عشق چه شد، پرده ای بیار مرا

غرور صف شکنی داشتم، چه دانستم

شکست می دهد این گونه یک سوار مرا

فروگرفته ز بس جوش گریه ام بی تو

برآمد ابر ز دامن چو کوهسار مرا

چه سود چوب گل ای دوستان که شور جنون

ز هر بهار فزون است این بهار مرا

ز پاره های دل از بس پر است، پنداری

که آبگینه شکسته ست در کنار مرا

خوشم که کرد به مستی زمانه مشهورم

نیم غلام که خوانند هوشیار مرا

چو رفتم، آمدنم نیست، آفتاب نیم

فغان که خوب ندانسته روزگار مرا

نمی خورم غم خود تا غم تو هست ای دوست

سر تو باد سلامت، به خود چه کار مرا

سپرده ام به تو خود را، تو هم پس از مردن

به خاک رهگذر خویشتن سپار مرا

چو خاک گرچه ندارد وجود من قدری

برای کوری دشمن نگاه دار مرا

کسی ز گمشدگان غیر من سلیم نماند

زمانه داشت ز عنقا به یادگار مرا

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حکیم نزاری

برفت و بر سر آتش نشاند یار مرا

به پای حادثه افکند روزگار مرا

گر آشکار کند آب دیده راز دلم

میان آتش سوزان چه اختیار مرا

چنان نکرد کمند بلای عشقم صید

[...]

جامی

خوش است ناز تو ای سرو گل عذار مرا

نیاز پرور عشقم به ناز دار مرا

مگو به طرف چمن جلوه ریاحین بین

دلم اسیر تو با دیگران چه کار مرا

ز گشت باغ چه خیزد ز گل چه بگشاید

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جامی
امیرعلیشیر نوایی

ز عشق هست به دل بار صد هزار مرا

هنوز شکر بود صدهزار بار مرا

گرم بود می گلگون ز ساقی گلرخ

به حور و کوثرت ای پارسا چه کار مرا؟

به بوسه ای که دهی و کشی منه منت

[...]

بابافغانی

زبسکه داشتی ای گل همیشه خوار مرا

نماند پیش کسان هیچ اعتبار مرا

بسی امید بدل داشتم چو روی تو دید

زدست رفت و نیامد بهیچ کار مرا

عجب اگر نروم از میان که مجنون دوش

[...]

سام میرزا صفوی

خیال بست که خون ریزد آن نگار مرا

فعان که می کشد آخر خیال یار مرا

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه