چو غنچه جمع کن از خار عشق دامان را
به دست چاک مده همچو گل گریبان را
به فکر عشق بنازم که خوب پیدا کرد
برای قفل جنون، پره ی بیابان را
بهشت به ز سر کوی او نخواهد بود
کسی که یافته این را، چه می کند آن را
ازو مپرس حدیث سیاه بختی ما
که سرمه دان نکند هیچ کس نمکدان را
سلیم تا به کی از شوق دوستان عراق
چو ابر، گل کنم از گریه خاک گیلان را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و زیباییهای آن است. شاعر به غنچه، عشق را تشبیه میکند و میگوید که باید به خوبی از آن محافظت کرد و آن را با دقت جمع کرد. او به فکر عشق و تاثیراتش اشاره میکند و به بهشتی که در کنار محبوب است، اشاره میکند که برتر از هر بهشتی است. شاعر همچنین به دشواریهای عشق و سیاهبختیها اشاره میکند و احساساتی چون اشک و غم را به عشق و دوستیهای از دست رفته یادآوری میکند. در نهایت، او رازی از محبت و درد دل را با اشاره به خاستگاهش در عراق و گیلان بیان میکند.
هوش مصنوعی: عشق مانند غنچهای است که با خارها در تماس است، پس با احتیاط و با دقت به آن نزدیک شو. نباید به راحتی و بیپروا دامن خود را تار و پود کن، بلکه باید مراقب باشی تا مانند گلی نشوی که به راحتی چاک و پاره میشود.
هوش مصنوعی: بگذارید به عشق افتخار کنم که راهی مناسب پیدا کرد تا قفل دیوانگی را باز کند، مانند پرندهای که در بیابان پرواز میکند.
هوش مصنوعی: کسی که به جمال و حضور محبوب دست یافته است، بهشت را در سر کوی او نمیخواهد. این فرد لحظهای که این عشق را یافته، بهشت و نعمتهای آن را نادیده میگیرد.
هوش مصنوعی: از او درباره بدبختیمان نپرس، زیرا هیچ کس نمیتواند برای نمکدان که پر از نمک است، سرمهدان خوبی بسازد.
هوش مصنوعی: سلیم، تا چه زمانی باید به خاطر عشق به دوستانم در عراق اشک بریزم و مانند ابر، زمین گیلان را گلگون کنم؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
به نام نیک تو خواجه فریفته نشوم
که نام نیک تو دام است و زرق مر نان را
کسی که دام کند نام نیک از پی نان
یقین بدان تو که دام است نانْش مر جان را
سلام کن ز من ای باد مر خراسان را
مر اهل فضل و خرد را نه عام نادان را
خبر بیاور ازیشان به من چو داده بُوی
ز حال من به حقیقت خبر مر ایشان را
بگویشان که جهان سرو من چو چنبر کرد
[...]
شریف خاطر مسعود سعد سلمان را
مسخرست سخن چون پری سلیمان را
نسیج وحده که نو حُلّهای دهد هر روز
زکارگاه سخن بارگاه سلطان را
ز شادی ادب و عقل او به دار سلام
[...]
لب تو طعنه زند گوهر بدخشان را
رخ تو طیره کند اختر درفشان را
به بوسه لب تو تهنیت کنم دل را
به دیدن رخ تو تربیت دهم جان را
به جان تو که پرستیدن تو کیش من است
[...]
چه خرمی است که امروز نیست زنگان را
چه فرخی است کزو بهره نیست کیهان را
بهار و کام طرب تازه می کند دل را
ضیاء انس و فرح زقه میدهد جان را
بدشت جلوه گری عرضه داد بار دگر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.