گنجور

 
سلیم تهرانی

در سخن سنجی هرکس بتر از غمازیم

وای بر ما که درین بزم سخن پردازیم

سفر اول شوق است به کویت ما را

صید ما زود توان کرد که نوپروازیم

کیست کز مطرب این بزم در آتش ننشست

ما همه سوخته ی شعله ی یک آوازیم

حیف باشد که ز بی مهری او شکوه کنیم

ما که معشوق پران همچو کبوتر بازیم

چشم خونابه فشان بی خبری نیست سلیم

راز پنهان مکن از ما که ز اهل رازیم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حکیم نزاری

مست و لایعقل و دردی کش و خم پردازیم

رند و شوریده و دیوانه و شاهد بازیم

شهر بی‌فتنه نباشد زِچو ما شیفتگان

که بتی می‌شکنیم و دگری می‌سازیم

زاهدان را به چه زادند و چه می‌پروردند

[...]

جهان ملک خاتون

تا به کی در غم عشق تو چنین درسازیم

زآتش مهر رخ دوست چو زر بگدازیم

شمع جمعی تو و پروانه بیچاره منم

با میان آی که تا در قدمت سر بازیم

همچو سروم ز در ای دوست به شادی بخرام

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه