گنجور

 
حکیم نزاری

مست و لایعقل و دردی کش و خم پردازیم

رند و شوریده و دیوانه و شاهد بازیم

شهر بی‌فتنه نباشد زِچو ما شیفتگان

که بتی می‌شکنیم و دگری می‌سازیم

زاهدان را به چه زادند و چه می‌پروردند

تا به ایشان زِمیانِ دل و جان پردازیم

عقل زاید شد و مستغرقِ اوییم چنان

که دگر با خود و با عقل نمی‌پردازیم

پدرم گفت که «هان! تا به کی از شیفتگی؟»

گفتم «ای بابا! ما مستِ ابِد زآغازیم»

گر چه از شیشه‌ی تقدیر چنان مستانیم

سنگ در کارگهِ کوزه‌گران اندازیم

همچو طوطی به لطافت همه جان گفتاریم

همچو بلبل به فصاحت همه تَن آوازیم

صورت ما و معانیِ نزاری نی‌نی

که نزاری نشویم ار چو قلم بگدازیم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جهان ملک خاتون

تا به کی در غم عشق تو چنین درسازیم

زآتش مهر رخ دوست چو زر بگدازیم

شمع جمعی تو و پروانه بیچاره منم

با میان آی که تا در قدمت سر بازیم

همچو سروم ز در ای دوست به شادی بخرام

[...]

سلیم تهرانی

در سخن سنجی هرکس بتر از غمازیم

وای بر ما که درین بزم سخن پردازیم

سفر اول شوق است به کویت ما را

صید ما زود توان کرد که نوپروازیم

کیست کز مطرب این بزم در آتش ننشست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه