به دل شکست تمنای یاری چمنم
نمانده در قفس امیدواری چمنم
به گریه چند دهم آب خار و خس چون ابر
ملول گشت دل از هرزه کاری چمنم
برای سوختن من چو شعله تند مشو
اگر چه خار و خسم، یادگاری چمنم
حدیث عهد گل و دور لاله از من پرس
که همچو آب روان، پاچناری چمنم
سلیم سوی گلستان مخوان مرا دیگر
که در درون قفس من حصاری چمنم
بس که دارد شوق سروی بسته ی این گلشنم
همچو قمری طوق گردن شد زه پیراهنم
از سر راه تو ممکن نیست جنبیدن مرا
مانده زیر کوه، پنداری چو صحرا دامنم
از تب عشقت ز بس افروختم چون تار شمع
شاهراه شعله شد هر رشته ی پیراهنم
تا شنیدم در قفس از باد، پیغام بهار
همچو غنچه بال و پر گردید اجزای تنم
کار من باریک و من باریک تر از کار خود
عشق در معنی چو سوزن، من چو آب سوزنم
بی گرفتاری نشاید بود، یارب کم مباد
چون گریبان، طوق زنجیر بتان از گردنم
هرچه پیش آید کسی را، آن صلاح کار اوست
رهنما گردید در راه تجرد رهزنم
ساده لوحی بین که می خواهم به یاد آرد مرا
آنچه در خاطر نمی آید سلیم او را، منم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از احساس تنهایی و ناامیدی خود در میان چمن و گلها سخن میگوید. او از دل شکسته و بیحالی ناشی از عشقش مینالد و به تصوری از قفس و حبس که در آن به سر میبرد، اشاره میکند. شاعر به ارتباط عمیق خود با طبیعت و گلها اشاره دارد و از شور و شوقی که به سروی دارد، یاد میکند. او از درد عشق و تب آن نیز سخن میگوید و میگوید که عشقش او را به شدت میسوزاند. شاعر در نهایت، به این نکته توجه میکند که هر کسی باید بر اساس شرایط خود پیش رود و شاید سرنوشتش را خود بسازد. در کل، این اشعار نمایانگر دلتنگی، عشق و تلاش برای درک جایگاه خود در زندگی است.
هوش مصنوعی: دیگر در دل من آرزوی یاری از گلزار نیست و امیدی به خوشیهای آن ندارم.
هوش مصنوعی: به اندازه چند دهم یک قطره آب، غمگین و دلbroken شدهام؛ مثل ابری که دیگر حوصلۀ باریدن ندارد و از بیهودگی و بیفایده بودن چمن به دلش سخت گرفته است.
هوش مصنوعی: نکردن عشق و محبت من را مورد بیتوجهی قرار نده، حتی اگر به نظر بیفتد که من برای تو دردسر ایجاد میکنم یا مانع تو هستم، زیرا من همچنان بخشی از زندگی و خاطرات شیرین تو هستم.
هوش مصنوعی: از من بپرس دربارهی داستان گل و نشانههای زیبایی، چرا که من مانند آبی که به آرامی در جویبار روان است، در میان چمنها و گلها زندگی میکنم و سرشار از حیات و زیبایی هستم.
هوش مصنوعی: دیگر مرا به گلستان نبر، چرا که در درون قفس من دنیای سبزی وجود دارد که خودم را در آن محصور کردهام.
هوش مصنوعی: شوق و اشتیاقی که نسبت به این باغ و گلها دارم، باعث شده که مانند قمری که گردنبندی به دور گردنش است، در پیراهن خود گرفتار شوم.
هوش مصنوعی: در اینجا بیان میشود که من در برابر موانع و چالشهایی که بر سر راهم قرار دارد، نمیتوانم حرکت کنم. گویی زیر بار سنگینی قرار گرفتهام که به من اجازه نمیدهد جلو بروم. این احساس را به دامن صحرا تشبیه میکند که وسیع و گسترده است، اما در واقع من در وضعیت دشواری به سر میبرم.
هوش مصنوعی: از شدت عشق تو به شدت میسوزم و به قدری زندهام که مانند شمعی در حال سوختن، هر قسمت از پیراهنم شعلهور شده است.
هوش مصنوعی: وقتی صدای نسیم بهاری را از قفس شنیدم، روح و جسم من به مانند یک غنچه جان گرفت و احساس آزادی و شادابی کردم.
هوش مصنوعی: من در کارم بسیار دقیق و حساس هستم، اما عشق برای من حتی پیچیدهتر از آن است. عشق مانند سوزن است و من مانند آبی هستم که درون آن حرکت میکند.
هوش مصنوعی: ای خدای من، بدون رنج و زحمت در زندگی نمیتوان بود. امیدوارم این زنجیرهای سنگین و فشارهای زندگی، مانند دامن من، کمتر از گردنم آویزان شود.
هوش مصنوعی: هر چیزی که برای کسی پیش میآید، همان بهترین و مناسبترین گزینه برای اوست. در مسیر زندگیام، این مشکلات و چالشها همچون راهزنان عمل میکنند و مانع از رسیدن به هدفهایم میشوند.
هوش مصنوعی: سادهدلانه میگویم که میخواهم آنچه را که در ذهنم نمیماند به یادم بیاورد. در واقع، من خودم را به یاد او میآورم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم
نی تو گفتی عالمی در عشق او برهم زنم
نی تو دست او گرفتی عهد کردی دو به دو
کز پی آن جان و دل این جان و دل را برکنم
نور چشمت چون منم دورم مبین ای نور چشم
[...]
عزم آن دارم که با پیمانه پیمانی کنم
وین سبوی زرق را بر سنگ قلاشی کنم
من خراب مسجد و افتاده سجادهام
میروم باشد که خود را در خرابات افکنم
ساقی دوران هر آن خون کز گلوی شیشه ریخت
[...]
چون کمانت تا پیئی بر استخوان دارد تنم
گر کنی صد پی مرا، دوتاه پیمان نشکنم
رشتهٔ تن گر نبودی غرق خون از تیغ هجر
کس ندانستی مرا از رشتهٔ پیراهنم
گر به سوی مهر رخسارت که چشم کس ندید
[...]
با تو عمری شد که لاف دوستداری میزنم
لاجرم اکنون ز هجرانت به کام دشمنم
غنچهوار از دست دل خواهم گریبان چاک زد
چند سوزم لب به مهر و شعله در پیراهنم
گفتهای: خون ریزمت دست ار به دامانم زنی
[...]
شب که سر از حلقه سلک سگانت برزنم
طوقدار حلقه دم باد از ایشان گردنم
مهر و مه تابد ز روزن ور تو مهمانم شوی
بر فلک تابد فروغ مهر و ماه از روزنم
در تن از پیوند دل هر جا فتاده آتشیست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.