گنجور

 
سلیم تهرانی
 

برای طعنه ی ما این همه چه در جوشند

که عاقلان همه دیوانه ی قبا پوشند

نشاط مستی ما را به شب تماشا کن

که روز، باده کشان چون چراغ خاموشند

چمن ز بلبل و قمری به کام صیاد است

زبس که شاخ گل و سرو، دوش بر دوشند

در وصال زن ای دل که همچو خمیازه

بتان هند همه خانه زاد آغوشند

که رفته است ازین خاکدان، نمی دانم

کز آسمان، همه عالم جنازه بر دوشند

اگر غلط نکنم، راحت از جهان رفته ست

وگرنه موی بر اعضا چرا سیه پوشند

سلیم شکوه ازان تندخو خطر دارد

خموش باش که دیوار و در همه گوشند