گنجور

 
سلیم تهرانی

کرده ام در گوشه ی ایران قناعت کار خود

بس بود هندوستانم سایه ی دیوار خود

همچو بال مرغ بسمل مضطرب گردد، اگر

افکند موم دلم مطرب به موسیقار خود

شوق مستی در درون خم مرا جا داده است

هرکه را بینی، فلاطونی بود در کار خود

گر نسیمی عزم رفتن می کند، من همرهم

زین گلستان بسته ام همچون شکوفه، بار خود

این غزل در هند و مطلع را در ایران گفته ام

منفعل دارد سلیم ایامم از گفتار خود

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مولانا

آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود

آمدم تا عذر خواهم ساعتی از کار خود

آمدم کز سر بگیرم خدمت گلزار او

آمدم کآتش بیارم درزنم در خار خود

آمدم تا صاف گردم از غبار هر چه رفت

[...]

حسین خوارزمی

بخت چون بنمود راهم جانب دلدار خود

آمدم تا سر نهم بر خاک پای یار خود

عمر من در کار علم و عقل ضایع گشته بود

آمدم تا عذر خواهم ساعتی از کار خود

سجه و خرقه مرا بی عشق او زنار بود

[...]

فضولی

خوب می دانم وفا از خود جفا از یار خود

زآنکه او در کار خود خوبست و من در کار خود

بگذر از آزارم ای بدخواه بر خود رحم کن

ور نه می سوزم ترا با آه آتشبار خود

برق آه آتشینم می گدازد سنگ را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه