گنجور

 
سلیم تهرانی

چه پروای گلستان و سر و برگ چمن دارد

چو غنچه آنکه گلشن در درون پیرهن دارد

چنان از حلقه ی زلف تو باد صبح مشکین است

که پنداری گذر بر ناف آهوی ختن دارد

اسیر عشق را بر زندگانی اعتمادی نیست

که هر جامه که پوشد، تار چندی از کفن دارد

ندارد مومیایی سود، پیر ناتوانی را

که در هر عضو همچون زلف خوبان صد شکن دارد

چنان هنگامه ی رسوایی از عشق بتان گرم است

که از دامان ناصح آتش من بادزن دارد

سلیم از ناخن حسرت مبادا دست من خالی

که هرکس تیشه ای در کار خود چون کوهکن دارد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اثیر اخسیکتی

دهان تنگ آن دلبر نشان طبع من دارد

که در یک نقطه و همی جهانی در وطن دارد

گهرها در شکم دارد لب یاقوت فام او

وزاو سربسته هر نکته شکرها در شکن دارد

چنان خندد که پنداری صبا بر لؤلؤ شبنم

[...]

نسیمی

گل صدبرگ من سنبل بر اطراف سمن دارد

رخ یار من از نسرین خطی بر نسترن دارد

عذارش گرچه از نسرین سواد مشک پیدا کرد

ز مشک سوده رخسارش غباری بر سمن دارد

به چین زلف پرچینش که کرده سنبلش صد ره

[...]

خیالی بخارایی

اگرچه دل نصیب از چشم شوخت مکر و فن دارد

دهان و ابرویت پیوسته باری نقش من دارد

دلم را عاقبت از شمع رخسار تو روشن شد

که خطّت هرچه دارد جمله بر وجه حَسَن دارد

شنیدم با دهان تو ز تنگی لاف زد پسته

[...]

صائب تبریزی

مرا فکر غریب آواره دایم از وطن دارد

که از نازک خیالان اینقدر درد سخن دارد؟

اگر نه روی گرم کارفرما در نظر باشد

که در شبها چراغی پیش دست کوهکن دارد؟

سفر کن تا چو یوسف شمع امیدت شود روشن

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
اسیر شهرستانی

نزاکت اینقدر نی برگ گل نی یاسمن دارد

به هر عضو تو خوبی یوسفی در پیرهن دارد

ز تاراج غمش راهی به دلها کرده ام پیدا

نگاهش سرگران از هر که گردد رو به من دارد؟

چمن پیرا به رنگی امتحانم می کند هر دم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه