چه پروای گلستان و سر و برگ چمن دارد
چو غنچه آنکه گلشن در درون پیرهن دارد
چنان از حلقه ی زلف تو باد صبح مشکین است
که پنداری گذر بر ناف آهوی ختن دارد
اسیر عشق را بر زندگانی اعتمادی نیست
که هر جامه که پوشد، تار چندی از کفن دارد
ندارد مومیایی سود، پیر ناتوانی را
که در هر عضو همچون زلف خوبان صد شکن دارد
چنان هنگامه ی رسوایی از عشق بتان گرم است
که از دامان ناصح آتش من بادزن دارد
سلیم از ناخن حسرت مبادا دست من خالی
که هرکس تیشه ای در کار خود چون کوهکن دارد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به توصیف زیباییهای عشق و تأثیر آن بر زندگی میپردازد. او از گل و چمن و گلشن صحبت میکند و بیان میکند که زیباییها در درون گلهای محبت نهفتهاند. سپس به وضعیت اسیران عشق اشاره میکند که در زندگی خود اعتمادی ندارند و هر پوششی که داشته باشند، نشانهای از مرگ بر دوش دارند. او همچنین به ناتوانیهای افرادی که در عشق گرفتارند اشاره میکند و میگوید که در هر بخش از وجودشان درد و شکنجه وجود دارد. در پایان، شاعر به حسرت و آرزوهایش اشاره میکند و تصریح میکند که هر فردی باید در کار خود تلاشی جدی داشته باشد، مانند یک کوهکن. این شعر به عواطف عاشقانه و چالشهای آن میپردازد و احساسات عمیق انسانی را به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: کسی که زیبایی و خوشبختی را در درون خود دارد، به زیباییهای ظاهری مثل گلستان و چمن اهمیت نمیدهد.
هوش مصنوعی: چنان بوی خوشی از زلف تو به مشام میرسد که انگار در حال عبور از ناحیهی نازک و لطیف آهوی ختن هستیم.
هوش مصنوعی: کسی که در قید عشق است، به زندگی خود امیدی ندارد؛ زیرا هر لباسی که بر تن کند، نشانههایی از مرگ و جدایی را با خود دارد.
هوش مصنوعی: مومیایی کردن فردی سالمند و ناتوان فایدهای ندارد؛ چرا که او در هر قسمتی از بدنش مانند زلفهای زیبا، شکنندگی دارد.
هوش مصنوعی: در اینجا مشخص است که عشق به معشوقان زیبا و جذاب، چنان شور و هیجانی ایجاد کرده که حتی کلمات نصیحتگران و دلسوزان نمیتوانند آن را خاموش کنند. این عشق به قدری شدید است که حتی یک ناصح میتواند با وجود نصیحتهایش، باعث شعلهور شدن آتش عشق شود.
هوش مصنوعی: نمیخواهم با حسرت دست خالی بمانم؛ چرا که هر کسی در کار خود ابزاری دارد و باید مانند یک کوهکن با تلاش و ابزار مناسب پیش برود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دهان تنگ آن دلبر نشان طبع من دارد
که در یک نقطه و همی جهانی در وطن دارد
گهرها در شکم دارد لب یاقوت فام او
وزاو سربسته هر نکته شکرها در شکن دارد
چنان خندد که پنداری صبا بر لؤلؤ شبنم
[...]
گل صدبرگ من سنبل بر اطراف سمن دارد
رخ یار من از نسرین خطی بر نسترن دارد
عذارش گرچه از نسرین سواد مشک پیدا کرد
ز مشک سوده رخسارش غباری بر سمن دارد
به چین زلف پرچینش که کرده سنبلش صد ره
[...]
اگرچه دل نصیب از چشم شوخت مکر و فن دارد
دهان و ابرویت پیوسته باری نقش من دارد
دلم را عاقبت از شمع رخسار تو روشن شد
که خطّت هرچه دارد جمله بر وجه حَسَن دارد
شنیدم با دهان تو ز تنگی لاف زد پسته
[...]
مرا فکر غریب آواره دایم از وطن دارد
که از نازک خیالان اینقدر درد سخن دارد؟
اگر نه روی گرم کارفرما در نظر باشد
که در شبها چراغی پیش دست کوهکن دارد؟
سفر کن تا چو یوسف شمع امیدت شود روشن
[...]
نزاکت اینقدر نی برگ گل نی یاسمن دارد
به هر عضو تو خوبی یوسفی در پیرهن دارد
ز تاراج غمش راهی به دلها کرده ام پیدا
نگاهش سرگران از هر که گردد رو به من دارد؟
چمن پیرا به رنگی امتحانم می کند هر دم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.