اگرچه دل نصیب از چشم شوخت مکر و فن دارد
دهان و ابرویت پیوسته باری نقش من دارد
دلم را عاقبت از شمع رخسار تو روشن شد
که خطّت هرچه دارد جمله بر وجه حَسَن دارد
شنیدم با دهان تو ز تنگی لاف زد پسته
بگو آن بی ادب را تا زبان را در دهن دارد
چه آب روی از این بهتر شهید عشق را فردا
که از خاک سر کوی تو گَردی بر کفن دارد
خیالی را کجا باشد خیال خواب، چون هر شب
ز سودای خط و خالت شرر در پیرهن دارد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن شاعر به زیبایی و جذابیت معشوقهاش اشاره میکند و میگوید که دلش تحت تأثیر چشم و فنون چشمان او قرار گرفته است. او از روشنایی دلش که ناشی از چهره معشوق است سخن میگوید و تأکید میکند که زیبایی او در خطوط چهرهاش نمایان است. شاعر همچنین از حرفهای بیادبانه دیگران درباره معشوقش سخن میگوید و به آنها توصیه میکند که از اظهار نظر خودداری کنند. در نهایت، شاعر به یادآوری عشق و احساساتش نسبت به معشوق پرداخته و بیان میکند که عشق او همچون شعلهای در دلش میسوزد و این عشق هر شب او را در خواب نیز احاطه کرده است.
هوش مصنوعی: اگرچه دل من از نگاه زیرکانه و حقهبازیات بهرهای ندارد، اما لب و ابروهایت همیشه تصویری از من را به یاد میآورد.
هوش مصنوعی: دل من در نهایت با زیبایی چهره تو روشن شد، چرا که هر چیزی که درباره تو وجود دارد، تماماً بر زیبایی تو افزوده میشود.
هوش مصنوعی: شنیدم که تو با دهانت از سختی و فشار صحبت کردی، اکنون به من بگو که آن بیادب را چگونه در برابر زبانش که در دهانش است، راهنمایی کنم.
هوش مصنوعی: آیا ممکن است چیزی بهتر از این باشد که یک عاشق شهید، روزی خاکی که از خیابان تو برداشته شده را بر روی کفن خود داشته باشد؟
هوش مصنوعی: آیا امکان دارد به خواب خیال پردازی بپردازم وقتی هر شب در پی یاد تو و زیباییات، شعلهای در دل دارم؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دهان تنگ آن دلبر نشان طبع من دارد
که در یک نقطه و همی جهانی در وطن دارد
گهرها در شکم دارد لب یاقوت فام او
وزاو سربسته هر نکته شکرها در شکن دارد
چنان خندد که پنداری صبا بر لؤلؤ شبنم
[...]
گل صدبرگ من سنبل بر اطراف سمن دارد
رخ یار من از نسرین خطی بر نسترن دارد
عذارش گرچه از نسرین سواد مشک پیدا کرد
ز مشک سوده رخسارش غباری بر سمن دارد
به چین زلف پرچینش که کرده سنبلش صد ره
[...]
مرا فکر غریب آواره دایم از وطن دارد
که از نازک خیالان اینقدر درد سخن دارد؟
اگر نه روی گرم کارفرما در نظر باشد
که در شبها چراغی پیش دست کوهکن دارد؟
سفر کن تا چو یوسف شمع امیدت شود روشن
[...]
چه پروای گلستان و سر و برگ چمن دارد
چو غنچه آنکه گلشن در درون پیرهن دارد
چنان از حلقه ی زلف تو باد صبح مشکین است
که پنداری گذر بر ناف آهوی ختن دارد
اسیر عشق را بر زندگانی اعتمادی نیست
[...]
نزاکت اینقدر نی برگ گل نی یاسمن دارد
به هر عضو تو خوبی یوسفی در پیرهن دارد
ز تاراج غمش راهی به دلها کرده ام پیدا
نگاهش سرگران از هر که گردد رو به من دارد؟
چمن پیرا به رنگی امتحانم می کند هر دم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.