زاهد امشب تا سحر با ما شراب ناب زد
ساغری هر دم به طاق ابروی محراب زد
آنکه از عقل است جایش بر سر مسند، چرا
تکیه چون دیوانه بر خاکستر سنجاب زد؟
خاک بادا بر سرش، نام قناعت گر برد
چون صدف آن کس که نان خشک خود بر آب زد
همچو جام مجلس مستان سرم در گردش است
کشتی ام از بس ز شادی چرخ در گرداب زد
شد بهشت و جوی شیر او را درین عالم نصیب
در خیابان چمن، می هرکه در مهتاب زد
در غمت روزی که افکندم دو عالم را ز چشم
بار اول پشت پا مژگان من بر خواب زد
تیغ او پیش از اجل می سازدم از غم خلاص
راه پل دور است، می باید مرا بر آب زد
بس که شب بگریستم دور از گل آن رو سلیم
هر که صبحم بر سر آمد، غوطه در خوناب زد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به جلوههای رازآلود و عرفانی عشق و شبنشینی با معشوق اشاره میکند. او میگوید که زاهد قمری تا صبح با شراب ناب موشبو میزند و به خود اجازه میدهد که از عقل و قناعت بگذرد. شاعر بیان میکند که در شادی و سرخوشی، دلش در گردش است و زندگی همچون بهشت و جوی شیر به او رسیده است. او همچنین از غم و اندوه خود در دوری از معشوق و خوابهای تلخ سخن میگوید. در نهایت، شاعر به تصویر کشیدن شدت احساسات و دردهایش میپردازد و نشان میدهد که عشق و غم پیوسته با هم گره خوردهاند.
هوش مصنوعی: در این شب، عابدی تا سپیدهدم با ما به نوشیدن شراب خالص مشغول است و هر لحظه، جامی به قوس ابروی محراب میزند.
هوش مصنوعی: کسی که با فکر و عقل خود برتری دارد، چرا باید مانند یک دیوانه بر خاکستر نشسته و تکیه کند؟
هوش مصنوعی: خاک بر سر کسی که با فقر و اندک بودن خود، به قناعت افتخار میکند، درست مثل صدفی که نان خشک خود را به آب میزند.
هوش مصنوعی: حال و روز من مانند جام مینوشی است که در مجلس مستان میچرخد. زندگیام به سبب شادیهای فراوان مثل کشتیای است که در گرداب دایم در حال چرخش است.
هوش مصنوعی: در این دنیا، بهشت و شیرنوشی نصیب کسی میشود که در شبهای روشن و دلانگیز به دلخواه خود بنوشد و از لذتهای زندگی بهرهمند شود.
هوش مصنوعی: در روزی که به خاطر غمت دنیا را فراموش کردم، مژگانم بر خواب زده و به همه چیز پشت پا زدم.
هوش مصنوعی: اجل را از غم او با تیغش بر میدارم، اما برای رهایی از آن باید مسیری طولانی را برای رسیدن به آب طی کنم.
هوش مصنوعی: این بیت بیانگر حالتی عمیق از غم و اندوه است. گویا شاعر شبها به شدت گریسته و دور از محبوب خود به سر میبرد. او در صبح وقتی که خورشید در آسمان میتابد و روز آغاز میشود، احساس میکند که غم و دردش آنقدر عمیق و زیاد است که به نوعی در خون اشکهایش غوطهور شده است. به نوعی، او به شدت تحت تاثیر اندوه خود قرار دارد و این احساس را به شکلی توصیف میکند که گویی هر روز یک بار دیگر با آن مواجه میشود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
باز شب شد چشم من میدان گریه آب زد
سیل خون آمد شبیخون بر سپاه خواب زد
لعلت ازمی خنده بر برگ گل سیراب زد
شمع رویت شعله بر خورشید عالمتاب زد
دید در محراب نقش طاق ابرویت امام
شد دلش بیتاب و سر در گوشه ی محراب زد
دل که سوی غمزه ی مژگان خونریزت شتافت
[...]
برهمن کیشم، که صدقم طعنه بر اصحاب زد
طاق آتشخانه ام صد خنده بر محراب زد
مرحبا ای عشق گلبانگی که بی آشوب تو
عافیت خوش تکیه ها بر بالش سنجاب زد
موج توفان سایه هر گه بر سر کشتی فکند
[...]
مست ما امروز نقش تازه ای بر آب زد
شیشه می را به طاق ابروی محراب زد
چون بر آرم سر میان خاک و خون غلتیدگان؟
بال من سیلی به روی خنجر قصاب زد
صبح بیداری ندارد در پی این خواب گران
[...]
کاردگر امرد شبی بر آتش من آب زد
سینه تفسیده ام را دید و چرخ و تاب زد
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.