گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

لعلت ازمی خنده بر برگ گل سیراب زد

شمع رویت شعله بر خورشید عالمتاب زد

دید در محراب نقش طاق ابرویت امام

شد دلش بیتاب و سر در گوشه ی محراب زد

دل که سوی غمزه ی مژگان خونریزت شتافت

خویش را از بیخودی بر خنجر قصاب زد

پیش خورشید رخت گل رفته بود از حال خود

بر رخش ابر بهاران از ترحم آب زد

شیوه ی چشم سیاهت فتنه ی ایام شد

عشوه لعل چو قندت خنده بر عناب زد

بر گل سیراب زد آب لطافت عارضت

از حیا روی تو آتش در شراب ناب زد

بنده ی آن شاه خوبانم که در مصر جمال

سکه ی خوبی برای رونق احباب زد

هیچگه خونابه از چشم فغانی کم نشد

بسکه از لعلت نمک بر دیده ی بیخواب زد