گنجور

 
سلیم تهرانی
 

در قفس رفته چو قمری چمن از یاد مرا

بهتر از سرو بود سایه ی صیاد مرا

همنشین، ضعف من افزون شود از سیرچمن

باخبر باش که ناگه نبرد باد مرا!

به عیادت نرود بر سر بیمار، اجل

دوستی نیست اگر یار کند یاد مرا

سرنوشتم چه به کار است چو می دانم کار

نیستم طفل که سرخط دهد استاد مرا

نیست افسوس چراغی که نماید روشن

که درین خانه ی تاریک چه افتاد مرا

دم آبی که جهان قسمت من کرد سلیم

گه به بنگاله برد، گاه به بغداد مرا