گنجور

 
سلیم تهرانی

ره بیرون شدنم زین چمن از یاد شده ست

سبزه در رهگذرم رشته ی صیاد شده ست

در ره مرغ دلم آنکه نهد دام فریب

خبرش نیست که از دام که آزاد شده ست

نکهت او چو نسیم آورد، از هوش رویم

آتش خرمن ما سوختگان باد شده ست

همچو می لطف و غضب را به هم آمیخته است

آن جفا پیشه ببینید چه استاد شده‌ست!

کم نشد زمزمه ی جغد ز ویرانه ی ما

در چه روز خوشی این غمکده بنیاد شده ست!

دل چون شیشه ام از بس به جفا خوی گرفت

این زمان سخت تر از بیضه ی فولاد شده ست

رفت بر باد فنا، تاج و نگین خسرو

این همه از اثر کشتن فرهاد شده ست

می برد تشنه لبم جانب بغداد، سلیم

دم آبی که نصیب از شط بغداد شده ست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

شور در شهر فگند آن بت زنارپرست

چون خرامان ز خرابات برون آمد مست

پردهٔ راز دریده قدح می در کف

شربت کفر چشیده علم کفر به دست

شده بیرون ز در نیستی از هستی خویش

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

آنکه در صدر قضا تا به حکومت بنشست

چنگ بازی بمثل سینه کبکی بنخست

وانکه تا او در انصاف گشودست ز بیم

پشت ظالم بشکست و نفس فتنه ببست

دیده اکنون نتواند که کند هیچ زنا

[...]

خاقانی

چار چیز است خوش آمد دل خاقانی را

گر کریمی و معاشر مده این چار ز دست

مال پاشیدن و پوشیدن اسرار کسان

باده نوشیدن و بوسیدن معشوقهٔ مست

سید حسن غزنوی

صنما بسته آنم که در این منزل تست

خبری یابم زان زلف شکسته به درست

درد و غمهای تو و عهد وفایت بر ماست

هم به جان تو که هوش و دل و جانم بر تست

دل من نیست شد و سوز تو از سینه نرفت

[...]

ظهیر فاریابی

یار میخواره من دی قدحی باده به دست

با حریفان ز خرابات برون آمد مست

بر در صومعه بنشست و سلامی در داد

سرِ خُم را بگشاد و در غم را بربست

دل هر دیو دل از ما که بدید آن مه نو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه