گنجور

 
سلیم تهرانی

کی توان در عشق، بی سامان حیرانی نشست؟

آنچنان در گوشه ای بنشین که بتوانی نشست

خاک خلعت خانه ی عالم اگر بر باد رفت

گرد کی بر گوشه ی دامان عریانی نشست؟

کاروان عیش را زین خاکدان ره بسته شد

چند همچون رهزنان بتوان به ویرانی نشست؟

از قفس پهلو تهی گر می کند دل، دور نیست

چند روزی همره مرغان بستانی نشست

بلبلی چون من برون آمد ز گلزار عراق

شور و غوغای حریفان خراسانی نشست

از تماشای رخش شد دیده را حاجت روا

در سجود آستانش نقش پیشانی نشست

گاه سرو و گل ترا گوید، گهی خورشید و ماه

عقل چون دفتر گشود و در غلط خوانی نشست

عشق چند اوقات صرف صحبت عاشق کند؟

پاسبان دلگیر شد از بس به زندانی نشست

از هجوم مرغ دل ها نیست ره در کوی عشق

آخر این صیاد بر تخت سلیمانی نشست

از گلستان بس که بلبل داشت بر خاطر غبار

در قفس بر خاک از بال و پر افشانی نشست

شد بهار و رفت هرکس بر سر کاری سلیم

محتسب هم در پی کاری که می‌دانی نشست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سید حسن غزنوی

شاه شاهان جهان بر تخت سلطانی نشست

مردم چشم سلاطین در جهانبانی نشست

منت ایزد را که از نامش نشان خسروی

بر طراز جامه رفت وبر زر کانی نشست

منت ایزد را که باری هم شهنشاهی به حق

[...]

امیرخسرو دهلوی

منت ایزد را که شه بر تخت سلطانی نشست

در دماغ سلطنت باد سلیمانی نشست

شه معزالدین و الدنیا که از دیوان غیب

نام او برنامهٔ دولت به عنوانی نشست

کیقباد ، آن گوهر تاج کیان کز زخم تیغ

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه