گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

منت ایزد را که شه بر تخت سلطانی نشست

در دماغ سلطنت باد سلیمانی نشست

شه معزالدین و الدنیا که از دیوان غیب

نام او برنامهٔ دولت به عنوانی نشست

کیقباد ، آن گوهر تاج کیان کز زخم تیغ

باج ایران بستد و برتخت تورانی نشست

چون به تخت سلطنت بنشستی از حکم ازل

تا ابد بنشین که آنجا هم تو میدانی نشست

زان کمرهای مرصع کز تو بر بستند خلق

هر بزرگی تا کمر در گوهر کانی نشست

ابر صد بار آبروی خویش را بر خاک ریخت

پیش ابر دست تو کاندر در افشانی نشست

بر در قصر چو فردوس تو رضوان بهشت

شاخ طوبی را عصا کرد و به دربانی نشست

دید قصر شاه را بابرج جوزا هم کمر

بنده خسرو چون عطارد در ثنا خوانی نشست