گنجور

 
سلیم تهرانی

به نقش طالع ما چشم قرعه حیران است

کتاب همچو گل از فال ما پریشان است

به خط رسانده بسی عشق ما نکویان را

بیاض دیده ی ما پر ز خط خوبان است

به وادیی که من از شوق گم شدم، کعبه

سیاه خانه نشینی ازان بیابان است

هزار نامه ام از بیم غیر، قاصد را

به زیرپوست چو جلد کتاب پنهان است

محبتی که بود در میان اهل جهان

چو آشنایی دهقان و آسیابان است

خوشم که پیر خرابات خوانده فرزندم

که همچنین پدری باب ما یتیمان است

خدنگ غمزه بجز قصد اهل دل نکند

حذر که ابروی خوبان کمان شیطان است

ز بس که بی رخت افسرده است، پنداری

که اول گل ما آخر چراغان است

سلیم سرو سراسر روی هوس دارد

خیال کرده که لاهور هم صفاهان است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیر معزی

سدید ملک ملک عارض خراسان است

صفی دولت و مخدوم اهل دیوان است

پناه دین خدای و معین شرع رسول

عمر که همچو علیّ و صدیق و عثمان است

لقب سدید و صفی یافته است زانکه دلش

[...]

قوامی رازی

مدبری ملکی بر جهان جهانبان است

که هر چه گوئی از او صد هزار چندان است

احد صفت صمدی لم یلد و لم یولد

که پیک «و» نامه او جبرئیل و قرآن است

مقدری که خداوندی کرسی و عرش است

[...]

خاقانی

چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است

چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است

جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف

تو راست معجزه و نام تو سلیمان است

از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی

[...]

سعدی

هزار سختی اگر بر من آید آسان است

که دوستی و ارادت هزار چندان است

سفر دراز نباشد به پای طالب دوست

که خار دشت محبت گل است و ریحان است

اگر تو جور کنی جور نیست، تربیتست

[...]

همام تبریزی

وداع چون تو نگاری نه کار آسان است

هلاک عاشق مسکین فراق جانان است

نگر مفارقت جان ز تن چگونه بود

به جان دوست که هجران هزار چندان است

ز وصل خود نفسی پیش از آن که دور شوم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه