سامان شادمانی و برگ طرب کجاست
دارم دلی که پاکتر از خانه ی خداست
گر صد بهار آمده، بیرون نمی رود
فصل خزان به گلشن ما پای در حناست
افتادگی به وصل مرا سربلند کرد
بخت سیاه بر سر من سایه ی هماست
منصور هرچه هست خود اقرار می کند
از چوب و ریسمان دگر آیا چه مدعاست
شب های وصل، مضطرب از غمزه می شویم
نادیدنی ست روی عسس، گرچه آشناست
ای وای اگر به شکوه زبان آشنا کنیم
مهر خموشی لب ما مهر کربلاست
عمرم چو گردباد به سرگشتگی گذشت
خاک وجود من مگر از گرد آسیاست
مجنون عشق در ره آوارگی سلیم
چون سنگ آسیا به سماع از صدای ماست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به جستجوی شادی و لذت میپردازد و دلی پاکتر از خانهی خدا دارد. او اشاره میکند که حتی با آمدن بهار، غم و افسردگی در دل او باقی مانده و به نوعی نشاندهندهی اندازهی غم زندگیاش است. شاعر از افتادگی و تواضع خود سخن میگوید که او را به وصالی سربلند میرساند، و در عین حال، درگیریهای درونیاش را در شبهای وصال توصیف میکند. او از راز و سکوتی صحبت میکند که به او آرامش نمیدهد و نشاندهندهی غم و اندوهی عمیق است. عمر او به سرگشتگی و بیهدفی میگذرد و در پی عشق و حقیقت، به احساساتی میرسد که او را به آوارگی کشانده است. در کل، شعر به تمهای عشق، رنج و جستجوی معنا در زندگی میپردازد.
هوش مصنوعی: کجاست خوشحالی و لذت؟ من دلی دارم که خالصتر از خانهی خداست.
هوش مصنوعی: اگرچه بارها فصل بهار آمده است، اما پاییز همچنان در باغ ما حضور دارد و از این ویرانی رخت برنمیبندد.
هوش مصنوعی: افتادگی و تواضع من سبب شده که به وصل و وصال محبوب برسم. در حالی که سرنوشت تلخی دارم، اما فرشته ی سعادت بر سر من سایه افکنده است.
هوش مصنوعی: منصور از همه چیز با صداقت صحبت میکند و هیچ چیز را پنهان نمیکند. حالا سوال اینجاست که آیا چیزی غیر از چوب و ریسمان میتواند مدعا یا موضوع اصلی باشد؟
هوش مصنوعی: در شبهای وصال، به دلیل نگاههای عشقآمیز، دلمان پر از اضطراب میشود. هرچند چهرهی نگهبانان برای ما ناشناخته است، اما در دل آشنا به نظر میآید.
هوش مصنوعی: آه، اگر زیبایی و قوت گفتار را بشناسیم، نباید سکوت ما را با عشق به کربلا گره بزنیم.
هوش مصنوعی: عمر من مانند یک گردباد با بینظمی و آشفتگی سپری شد. آیا خاک وجود من تنها از گرد و غبار درو شدن است؟
هوش مصنوعی: مجنون، عاشق در مسیر آوارگی خود، به آرامی و استقامت مانند سنگ آسیابی در حال چرخش است که در اثر صدای ما به جنب و جوش درآمده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
درد مرا بگیتی دارو پدید نیست
دردی که از فراق بود درد بی دواست
گنجی است عاشقان را صبر ار نگه کنی
کو روی زرد سرخ کند پشت گوژ راست
ای فعل تو ستوده و گفتارهات راست
دایم ترا بفضل و بآزادگی هواست
از کوشش تو شاه، بهر جای هیبتست
وز بخشش تو میر بهر خانه یی نواست
فضل ترا همی نبود منتهی پدید
[...]
این تخت سخت گنبد گردان سرای ماست
یا خود یکی بلند و بیآسایش آسیاست
لا بل که هر کسیش به مقدار علم خویش
ایدون گمان برد که «خود این ساخته مراست»
داناش گفت «معدن چون و چراست این»
[...]
ای با خدای و با همه خلق خدای راست
از داد و راستی همه پیروزئی تراست
ملک تو همچو رنج بداندیش تو فزون
رنج تو همچو ملک بداندیش تو بکاست
طبع تو پاک و جان تو پاک و تن تو پاک
[...]
اندر تنور روی چو سوسن فرو بری
چون شمع و گل برآری بازار تنور راست
تا بر سر تنوری می ترسم از تو ز انک
طوفان نوح گاه نخست از تنور خاست
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.