دل رمیده ام از خنده ی تو بیزار است
به دیده موج قدح، می گزیده را مار است
فزود زردی رخسارم از می گلگون
که باده رنگ مرا آب زعفران زار است
مسیح را نگذارد برون ز خانه ی خویش
که آفتاب ز عشقت همیشه بیمار است
به سر نمانده ز پیری مرا هوای لباس
به فرق، موی سفیدم چو شمع دستار است
ز گفتگوی لب او مپرس حال مرا
که پا پر آبله و راه در نمکزار است
دل شکسته ام از جور پاجیان خون شد
چو هند، هر نفر هند هم جگرخوار است
سلیم از بد و نیک جهان همین دانم
که هر چه هست درین کارخانه در کار است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از دلشکستگی و رنج ناشی از عشق سخن میگوید. او از خنده معشوق بیزار است و در حالتی از ناراحتی و ناآرامی قرار دارد. به رنگ زردی رخسارش اشاره میکند که ناشی از مصرف شراب است و عشق او را بیمار کرده است. شاعر بیان میکند که در پیری و فرسودگی، دیگر به ظاهر خود اهمیتی نمیدهد. دلشکستگیاش به حدی است که از درد و رنجی که بر او رفته، دردمند است. در پایان، تأکید میکند که زندگی پر از خوبی و بدی است و همه چیز در این دنیا در جریان است.
هوش مصنوعی: دل من از خندهات ناخوش است و از آن بیزار است. در چشمانم همچون موجی از شراب، سمی پنهان شده که مثل مار به جان میآید.
هوش مصنوعی: رنگ چهرهام از شراب قرمز بیشتر شده است، چون رنگ بادهای که مینوشم، شبیه به آب زعفران است.
هوش مصنوعی: مسیح را اجازه نمیدهد که از خانهاش بیرون برود، زیرا آفتاب عشق تو همیشه در حال آسیب و بیماری است.
هوش مصنوعی: زمانی که پیری به سراغم آمده و دیگر آرزویی برای جوانی ندارم، تنها هوای لباس به سر دارم. موی سفیدم مانند شمعی است که بر روی دستار قرار دارد.
هوش مصنوعی: از صحبتهای او حال مرا نپرس، زیرا که پایم پر از تاول است و راهی که میروم نمکی و دشوار است.
هوش مصنوعی: دل شکسته من از ظلم و ستم کارگزاران به شدت رنج میکشد و مانند هند، هر کسی در این وضعیت به نوعی آسیبپذیر و دشوار است.
هوش مصنوعی: من از خوبیها و بدیهای این دنیا فقط میدانم که هر چیزی در این مکان در حال انجام است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ایا نظام ممالک قوام روی زمین
تو آفتابی و صدر تو آسمانوار است
ز دور خامهٔ تو شرق و غرب بیرون نیست
که بر محیط جهان خامهٔ تو پرگار است
ز بس که بر سم اسبت لب کفات رسید
[...]
سریر سلطنت عشق بر سر دار است
از آن سبب سر این دار جای سردار است
به جان جملهٔ رندان مست کاین دل ما
مدام در هوس دست بوس خمار است
بیا که سینهٔ ما مخزنیست پر اسرار
[...]
کسی که در رهش از پا و سر خبردار است
نه عاشق است که در بند کفش و دستار است
غمی به گرد دلم جلوهگر شده که از آن
غباری ار بنشیند بر آسمان بار است
بدیگران ببر ای باد بوی نومیدی
[...]
چراغ کلبه عاشق خیال دلدار است
سری که عشق درونیست خانه تار است
هزار خرمن شادی به نیم جو نخرد
بجان دلی که غم عشق را خریدار است
بعشق زنده بود هر چه هست در عالم
[...]
بر آن جمال نکو غازهای نه در کار است
شکسته رنگی ما غازه رخ یار است
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.