گنجور

 
سحاب اصفهانی

آنرا که زهجر دردناک است

یا چاره وصال یا هلاک است

از چشم و دلم در آب و آتش

چشمم سمک و دلم سماک است

دامان کشیم ز دست و آنگاه

دستی که چو دامن تو پاک است

آهست اگر طبیب دلها

بیچاره دلی که دردناک است

در باغ بهشت بس شجرهاست

اما نه به خاصیت چو تاک است

آن مه به (سحاب) ما بود دوست

از خصمی آسمان چه باک است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فصیحی هروی

کان رنج که اصل جان پاک است

دارو آن را تب هلاک است

سلیم تهرانی

گر عاشقی، از گنه چه باک است

خورشید به هرچه تافت پاک است

داغ دلم از غبار خاطر

چون حلقه ی دام، زیر خاک است

هرجا برخاست صرصر عشق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه