گنجور

 
سحاب اصفهانی

جان کیست ندانم که در این شهر برایت

ناکرده فدای همه جان‌ها به فدایت

حسنت ز حد افزون شد و غیرت نگذارد

کز چشم بد خلق سپارم به خدایت

تأثیر دعایش سبب ترک جفا شد

ای کاش نبودی اثری ای دل به دعایت

با این که بود جای تو دایم به دل من

هر لحظه ندانم که به جویم زکجایت

از ترک جفایت ستمی تازه مراد است

اکنون که گرفته است دلم خو به جفایت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مسعود سعد سلمان

آنچه تو بدان کلک کنی روز هدایت

صاحب به همه عمر نکردی به کفایت

ای زاهدی از رای سدید تو بدایت

وآن را کند از همت تو بر تو عنایت

کمال خجندی

ای از تو بانواع مرا چشم رعایت

آری نظری کن به من از عین عنایت

یکبار به تصریح مرا بنده خود خوان

زیرا که همه کس نکند فهم کنایت

گفتی که عتابی کنم و ناز، دگر بار

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از کمال خجندی
جلال عضد

از دوست به دشمن نتوان کرد شکایت

کز یار جفا بِه که ز اغیار حمایت

ور مدّعی از جور تو فریاد برآورد

شکر است که ما از تو نداریم شکایت

بی جرم بسی جور و عتاب از تو کشیدیم

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

چون من ز ولای تو رسیدم به ولایت

تا جان بودم روی نتابم ز ولایت

ای یار بلای تو مرا راحت جان است

جان را چه کنم گر نبود ذوق بلایت

عمریست که ما منتظر دولت وصلیم

[...]

نسیمی

ای نور رخت مطلع انوار هدایت

معلوم نشد عشق ترا مبداء و غایت

بر لوح دلم نقش خیال تو کشیدند

روزی که نبود از قلم و لوح حکایت

از دشمنی خلق جهان باک ندارد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه