گنجور

 
جلال عضد

از دوست به دشمن نتوان کرد شکایت

کز یار جفا بِه که ز اغیار حمایت

ور مدّعی از جور تو فریاد برآورد

شکر است که ما از تو نداریم شکایت

بی جرم بسی جور و عتاب از تو کشیدیم

وقت است که بر ما فکنی چشم عنایت

ما را بِه ازین دار از آن رو که توان داشت

بیمار به تیمار و رعیّت به رعایت

فارغ ز منی ورنه برت صورت احوال

صدبار بگفتم به صریح و به کنایت

طفل ره عشقم تو مرا بنده خود خوان

تا پیرطریقت شوم و شاه ولایت

پروانه جان سوزم و تو شمع دل افروز

روزی بکند سوز دلم در تو سرایت

دانم که ندانی که ز شوق رخ خوبت

غم بر دل من تا به چه حدّ است و چه غایت

در صورت خوبان نبود این همه معنی

در صورت یوسف نبود این همه آیت

ای راهرو عشق! چنین گرم چه تازی

آهسته که این بادیه را نیست نهایت

حالی که جلال از همه خلق نهان داشت

رنگ رخ و سیل مژه اش کرد حکایت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

آنچه تو بدان کلک کنی روز هدایت

صاحب به همه عمر نکردی به کفایت

ای زاهدی از رای سدید تو بدایت

وآن را کند از همت تو بر تو عنایت

کمال خجندی

ای از تو بانواع مرا چشم رعایت

آری نظری کن به من از عین عنایت

یکبار به تصریح مرا بنده خود خوان

زیرا که همه کس نکند فهم کنایت

گفتی که عتابی کنم و ناز، دگر بار

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از کمال خجندی
شاه نعمت‌الله ولی

چون من ز ولای تو رسیدم به ولایت

تا جان بودم روی نتابم ز ولایت

ای یار بلای تو مرا راحت جان است

جان را چه کنم گر نبود ذوق بلایت

عمریست که ما منتظر دولت وصلیم

[...]

نسیمی

ای نور رخت مطلع انوار هدایت

معلوم نشد عشق ترا مبداء و غایت

بر لوح دلم نقش خیال تو کشیدند

روزی که نبود از قلم و لوح حکایت

از دشمنی خلق جهان باک ندارد

[...]

حسین خوارزمی

ای راحت جان از نفس روح فزایت

دارد نگه از چشم بداندیش خدایت

درمان طلبان از تو دوا جسته ولیکن

من سوخته دل ساخته با درد و بلایت

چون هست وفا شیوه عشاق بلاکش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه