ای نور رخت مطلع انوار هدایت
معلوم نشد عشق ترا مبداء و غایت
بر لوح دلم نقش خیال تو کشیدند
روزی که نبود از قلم و لوح حکایت
از دشمنی خلق جهان باک ندارد
آن را که بود از طرف دوست حمایت
گر لطف تو همراه شود بی خردان را
گو محو شو از روی زمین عقل و کفایت
صد سالم اگر رانی و یک روز بخوانی
جز شکر تو جایی نتوان برد شکایت
درد تو نه دردی که بود قابل درمان
عشق تو نه عشقی که رسد آن به نهایت
کس مثل نسیمی نتواند به حقیقت
ره سوی تو بردن مگر از روی هدایت


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و محبت الهی میپردازد و از نور و هدایت او سخن میگوید. او عشق به معشوق را نهتنها آغاز و پایان زندگیاش میداند بلکه آن را حقیقی و فراتر از درک عقل میشناسد. دل شاعر مزین به خیال معشوق است و از دشمنیهای خلق دنیا بیتوجه است، چرا که حمایت محبوب را دارد. او تأکید میکند که هیچ شکایتی جز شکر از معشوق ندارد و درد عشق او درمانناپذیر و بینهایت است. در پایان، شاعر به این نکته اشاره میکند که دستیابی به حقیقت عشق تنها از طریق هدایت الهی ممکن است.
هوش مصنوعی: ای نور چهرهات، نقطهی آغاز و پایان نورهای هدایت و راهنمایی هستی. اما عشق تو برای من درک نشد.
هوش مصنوعی: روزی که هیچ قلم و لوحی وجود نداشت، خیال تو بر دل من نقش بسته شد.
هوش مصنوعی: کسی که از حمایت دوست برخوردار است، از دشمنی و بدیهای مردم هیچ ترسی ندارد.
هوش مصنوعی: اگر محبت و لطف تو با بیخردان باشد، باید به آنها بگویی که از روی زمین محو شوند؛ چرا که عقل و درایت جایی در این میان ندارند.
هوش مصنوعی: اگر صد سال هم مرا طرد کنی و تنها یک روز به من محبت کنی، من جز از تو به کسی دیگر نمیتوانم شکایت کنم.
هوش مصنوعی: دردی که من از تو دارم، دردی نیست که بتوان آن را درمان کرد و عشقی که نسبت به تو احساس میکنم، عشقی نیست که به پایان برسد.
هوش مصنوعی: هیچ کس نمیتواند همچون نسیم به حقیقتی که تو را به نزد خود میبرد، دست یابد، مگر اینکه با هدایت و راهنمایی خاصی همراه باشد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آنچه تو بدان کلک کنی روز هدایت
صاحب به همه عمر نکردی به کفایت
ای زاهدی از رای سدید تو بدایت
وآن را کند از همت تو بر تو عنایت
ای از تو بانواع مرا چشم رعایت
آری نظری کن به من از عین عنایت
یکبار به تصریح مرا بنده خود خوان
زیرا که همه کس نکند فهم کنایت
گفتی که عتابی کنم و ناز، دگر بار
[...]
از دوست به دشمن نتوان کرد شکایت
کز یار جفا بِه که ز اغیار حمایت
ور مدّعی از جور تو فریاد برآورد
شکر است که ما از تو نداریم شکایت
بی جرم بسی جور و عتاب از تو کشیدیم
[...]
چون من ز ولای تو رسیدم به ولایت
تا جان بودم روی نتابم ز ولایت
ای یار بلای تو مرا راحت جان است
جان را چه کنم گر نبود ذوق بلایت
عمریست که ما منتظر دولت وصلیم
[...]
ای راحت جان از نفس روح فزایت
دارد نگه از چشم بداندیش خدایت
درمان طلبان از تو دوا جسته ولیکن
من سوخته دل ساخته با درد و بلایت
چون هست وفا شیوه عشاق بلاکش
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.