گنجور

 
سحاب اصفهانی

افزود جفای بت بیدادگرم را

زین به چه اثر بود دعای سحرم را؟

او از همه کس در طلب مژده مرگم

من هر دم ازین شاد که پرسد خبرم را

وقتی که ز کوی تو برد سیل سرشکم

داند همه کس خاصیت چشم ترم را

ذوقی ز اسیری بودم لیک نبندم

بر دام تو دل تا نکنی بال و پرم را

اذن نگهم جز به دم مرگ ندادی

کردی نگه آنگه پس اول نظرم را

گفتم: چه شود گر به عتابی بنوازیم

گفتا: به عبث تلخ چه سازم شکرم را؟

شاید که سری در قدمش سایم ازین پس

گر بخت کند خاک ره دوست سرم را

خوانند (سحابم) ولی آن خشک نهالم

کز من نرسد تربیتی برگ و برم را

 
sunny dark_mode