گنجور

 
نظیری نیشابوری

تمکین خرد برد ز سر شور و شرم را

پیری برهاند از شب غفلت سحرم را

مانند ترنجم که خزان است بهارش

دم سردی دی تازه کند برگ و برم را

تا سدره بپرم اگرم در بگشایند

هرچند که فرسوده قفس بال و پرم را

کوتاهی عیشم پی پند دگران است

دهر از پی تأدیب بردشاخ ترم را

در هر قدمی صد خطرم بر سر راهست

وز بهر اقامت نه مقامی سفرم را

ره طی نکنم مرحله ای را که به هر گام

از هول مصیبت نگدازد جگرم را

شاید که چو تسلیم و رضا بدرقه کردند

ره امن شود وادی خوف و خطرم را

سعیی کنم و رخت به منزل برسانم

تا کس نرسانیده به رهزن خبرم را

از خانه چشمش نگذارم به درآید

بر روی تو گر راه نباشد نظرم را

صد لابه به امید یک ابرام تو کردم

یک بار به تلخی نخریدی شکرم را

چون توبه کنم از غزل و قول «نظیری »

دوران خرد از صد هنر این یک هنرم را

 
sunny dark_mode