گنجور

 
سحاب اصفهانی

هر که را در کیش او نهی است راح

خون او در کیش میخواران مباح

شیخ در تقوی صلاح خویش دید

ما صلاح خویش در ترک صلاح

بهر قتل عاشقان مژگان تو

بی نیاز است از سهام و از رماح

میل آزادی ندارم ورنه نیست

بندیم در پای و قیدی بر جناح

بی وفایی شد به عهد یار ما

در میان خوب رویان اصطلاح

ز آن رخ چون روز و زلف چون شبم

تیره گون شد هم صباح و هم رواح

ساقی دهرم (سحاب) از خون دل

پر کند جام صبوحی هر صباح

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مجیرالدین بیلقانی

یا صبیح الوجه قدحان الصباح

والندامی بین سکران و صاح

ای چو روح تازه آمد وقت آنک

روح ما را باز گردانی به راح

وضع الالسن من اوتار نا

[...]

حکیم نزاری

او چو دیگر پارسایان در صلاح

من چو رندان باده در کف هر صباح

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه