گنجور

 
صغیر اصفهانی

آنکس که داده نسبت روی ترا بماه

الحق یک آسمان و زمین کرده اشتباه

مشکل که جز قفای تو پوید ره دگر

ای سرو ناز هر که به بیند ترا براه

کس سرو را ندیده که پوشد ببر قبا

کس ماه را ندیده که بر سر نهد کلاه

برقع فکن بر آینهٔ رخ هر آینه

ترسم که در قفای تو مردم کشند آه

چون میروی براه تو غیرت مرا کشد

بس میکنند مردمت از هر طرف نگاه

کوهی است بار عشق تو و من بحیرتم

کاین کوه را چگونه کشم با تنی چو کاه

عمریست کز غم تو همی اشگ آه من

آن یک رسد بماهی و این یک رود بماه

آن سیم غبغب و لب خندان هر آنکه دید

گفتا گشوده غنچه دهن وقت صبحگانه

دانه صغیر یار که من عاشقم بر او

بر دعوی من است خود او بهترین گواه

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فرخی سیستانی

با من به شابهار به سر برد چاشتگاه

ماه من آنکه رشک برد زود و هفته ماه

گفت: این فراخ پهنا دشت گشاده چیست

گفتم: که عرضه گه شه بیعدد سپاه

گفتا: چه خوانم این شه آزاده را بنام ؟

[...]

عسجدی

گر شوم بودتی بغلامی بنزد خویش

با ریش شوم تر ببر ما هر آینه

قطران تبریزی

بر وی تو بروشنی از مهر و ماه به

زلفین تو ببوی ز مشک سیاه به

تو چون بنفشه ای و دگر نیکوان چو کاه

دانی هر آینه که بنفشه ز کاه به

گر من دل کسی بنوازم مشو ز جای

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

انصاف من بده که همی خواهم از تو داد

زیرا که بر سخن توئی امروز پادشاه

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه