یوسف رخی به چاه ذقن بسته راه من
بخت نگون ببین که نگون گشته چاه من
از من جمال خویش نهان کردنت ز چیست
ماند مگر بروی تو جای نگاه من
زلفت که آشیان دلم بود شد پریش
بنگر فلک چه کرد به روز سیاه من
دادم عنان به عشق و ندانم چه میکند
کوه غم تو با تن مانند کاه من
زاهد شکست جام من ای میکشان شهر
ساقی کجاست تا که شود دادخواه من
شهریست پر ز دشمن و من یک تن ضعیف
آه از دمی که دوست نباشد پناه من
امروز میپرستی و مستی کند صغیر
ای میفروش باش بفردا گواه من
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، یوسف رخی به چاه و سختیهای زندگی اشاره میکند و از بخت بد خود میگوید. او از زیبایی خود پنهان کردن محبوبش سخن میگوید و احساس تنهایی و غم را ابراز میکند. زلف محبوبش که آرامش دلش بود، به هم ریخته و او به حال خویش میپردازد. شاعر در ادامه از عشق و غم ناشی از آن سخن میگوید و از زاهدی که با شکستن جام او را رنج میدهد، یاد میکند. او از تنهایی در دنیایی پر از دشمنی مینالد و به قدرت عشق و مستی اشاره میکند که او را به یاد روزهای خوب میاندازد. در نهایت، او خواهان عدالت و دلسوزی از دیگری است.
هوش مصنوعی: یوسف با چهرهای زیبا در چاهی گرفتار شده و حالا بخت من که بدشانس است را ببین که چگونه در چاه من که نماد ناامیدی و اسارت است گرفتار شده.
هوش مصنوعی: چرا زیبایی خودت را از من پنهان میکنی؟ آیا غیر از این است که چشم من همیشه به سوی توست؟
هوش مصنوعی: زلفهای تو که روزگاری پناه دل من بود، حالا به هم ریخته و پریشان شده است. نگاهی به آسمان کن و ببین که چقدر برای من روزگار تاریک و غمانگیزی رقم زده است.
هوش مصنوعی: عشق را به دست گرفتم و نمیدانم با دل پر از اندوه تو چه کار میکند، بدن من مثل کاهی در مقابل سختی آن.
هوش مصنوعی: ای زاهد، جام من را بشکن. ای میکشان، ساقی کجاست تا به کمک من بیاید و حقم را بگیرد؟
هوش مصنوعی: شهری پر از دشمنان است و من فردی ضعیف هستم. ای کاش لحظهای بدون داشتن دوست و پناهگاه سپری نکنم.
هوش مصنوعی: امروز جوانی مشغول نوشیدن و خوشگذرانی است. ای فروشنده شراب، فردا شهادت بده که من هم در این حال بودم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای لعبت و بت و صنم و حور و شاه من
وی سوسن و گل و سمن و مهر و ماه من
ای جان دل عزیزتر از هر دویی و هست
ایزد بر این که دعوی کردم گواه من
ای دوست بی گناه مرا متهم کنی
[...]
موی سیاه من به جوانی چو مشک بود
کافور شد به پیری مشک سیاه من
آورد روزگار ز پیری اثر پدید
بر روی پژمریده و پشت دوتاه من
هرگه که من به سجده نهم روی بر زمین
[...]
تا رندی و نیاز نشد رسم و راه من
ضامن نگشت یار به عفو گناه من
طاعات را چه قیمت و عصیان چه معتبر
جایی که لطف دوست بود عذر خواه من
باشد که خواندم به عنایت گدای خویش
[...]
در روز حشر سایه کوه گناه من
گردید از آفتاب قیامت پناه من
اندیشه از شکست ندارم که همچو موج
افزوده می شود ز شکستن سپاه من
گر ماه و آفتاب شود هر ستاره ای
[...]
خموش میکند دلیر تماشای ماه من
من بعد، چشم آینه و دود آه من
تا چشم باز میکنم، از پیش رفتهای
چون شمع، کاش بر مژه بودی نگاه من
کوتاه بهترست شب ناامیدیام
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.