گنجور

 
صغیر اصفهانی

به ماه عارض خود زلف را حجاب مکن

سیاه روز من و روی آفتاب مکن

بکن هر آنچه که خواهی ولی مرو ز برم

مرا به آتش هجران خود کباب مکن

کنونکه خرمنم ای برق سوختی دیگر

برای رفتن خود این قدر شتاب مکن

بس است طعن رقیب و جفای چرخ مرا

دگر تو بر من آزرده دل عتاب مکن

برای بوسی از آن لب که هست آب حیات

فدای ناز تو گردم دل من آب مکن

بدین جمال ترا در جزا حسابی نیست

بریز خونم و اندیشه از حساب مکن

چو نیستت سر صحبت بمن سلام مرا

دریغ ای مه بی مهر از جواب مکن

درستکاری خود دیدهٔی بدل شکنی

که از شکستن دل گفتت اجتناب مکن

ز چشم مست تو از دست رفته‌ام ساقی

دگر حواله به من ساغر شراب مکن

بگفت دوش به گوش صغیر هاتف غیب

که تکیه جز به تولای بوتراب مکن

 
 
 
sunny dark_mode