بیاور باده ساقی تا دمی حالت بگردانم
روم در مستی و داد دلی از گریه بستانم
نه از شوق بهشت و نی ز خوف دوزخم گریان
خدا داند بود از بیم هجر دوست افغانم
گلستان خیالم را رسیده فصل فروردین
گهی چون ابر گریان و گهی چون غنچه خندانم
فتادم تا بدام زلفش از خود نیستم آگه
ولی اینقدر میدانم سیه روز و پریشانم
بامیدی که تا بوسم مگر سم سمندش را
بمیدان محبت هر طرف چون گوی غلطانم
شدم خاک ره خلق جهانی بلکه بگذارد
ز راه مرحمت پا بر سر آنسرو خرامانم
عجب راهیست راه عشق کاندر طی آن دایم
بود دل همچو من لرزان و من چون دل هراسانم
من از خود کی توانم کرد اینره طی مگر یاور
شود لطف خدیوانس و جان شاه خراسانم
توانائی که گر خواهد کند از گوشهٔ چشمی
بدین کمتر ز موری آمر ملک سلیمانم
خدیوا خاک درگاهت صغیرم من که شد عمری
تو و آباءو ابناء ترا از جان ثنا خوانم
نیم مغرور بر خود زین ثناخوانی که این دولت
هم از لطف تو دارم وین سخن را نیک میدانم
ولی چون نیست احسان ترا حدی و پایانی
همی خواهم که هر دم تازه بنوازی ز احسانم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از ساقی درخواست میکند که باده بیاورد تا وضعیت روحیاش را تغییر دهد و بتواند از غمهایش کمی فارغ شود. او اشکهایش را نه به خاطر شوق بهشت و نه از ترس جهنم، بلکه به خاطر فراق دوست عزیزش میریزد. شاعر به توصیف حال و هوای ذهنش میپردازد که گاهی شاد و گاهی غمگین است. او به دام زلف محبوبش افتاده و از حال خود آگاه نیست، اما میداند که در وضعیت پریشانی به سر میبرد.
شاعر با امید به محبت محبوبش در قلب عشق در حال چرخش است و خاکسار راه اوست. او عشق را راهی حیرتانگیز میداند و خویشتن را بیکار در این مسیر، اما به لطف و محبت محبوب امیدوار است. او خود را در برابر محبوب کوچک و ناچیز میداند و از او میخواهد که همیشه با احسان خود به او برکت دهد و محبتش را تازه نگه دارد.
هوش مصنوعی: بیایید کمی شراب بیاورید تا حال و هوایم تغییر کند. میخواهم به دنیا بروم و در نشئگی غرق شوم و از دلشکستگیهایم کمی آرامش بگیرم.
هوش مصنوعی: من نه به خاطر شوق بهشت و نه به خاطر ترس از جهنم گریه میکنم، بلکه از ناراحتی و ترس از جدایی از دوست عزیزم، دردم را میزنم.
هوش مصنوعی: بهار به فضای خیالم آمده و گاهی مانند ابری که باران میبارد، غمگینم و گاهی مثل غنچهای که شکفته شده، شاداب و خوشحالم.
هوش مصنوعی: من در دام زلف او افتادهام و نمیدانم چه بر سرم میآید، اما این را میدانم که روزگارم تیره و دلم پریشان است.
هوش مصنوعی: امیدوارم که بتوانم سم اسب او را ببوسم و در میدان عشق مانند گوی چرخان، هر طرف بروم.
هوش مصنوعی: من به اندازهای در خدمت مردم عالم تواضع میکنم و به خاک پای آنها میافتم که شاید محبت و لطفی نثارم کنند و به سر آن معشوق زیبای خود برسد.
هوش مصنوعی: راه عشق، راهی عجیب و پرچالش است که در آن دلهایی مانند دل من همواره در حال تپش و لرزش هستند و من نیز مانند دل، از این راه بیم دارم.
هوش مصنوعی: من از خودم نمیتوانم این مسیر را طی کنم مگر اینکه لطف و کمک خداوند و جان شاه خراسان در کنارم باشد.
هوش مصنوعی: اگر کسی بخواهد، میتواند با نگاهی دلسوزانه و کمترین تلاشی، به من قدرتی دهد که از آن هم کمتر از یک مورچه باشد، که خودم را در مقامی مانند سلطنت سلیمان حس کنم.
هوش مصنوعی: ای خدای بزرگ، من در درگاه تو کوچک و ناچیزم. سالهاست که من و نسلهای قبلیام همیشه نام و یاد تو را با جان و دل ستایش کردهایم.
هوش مصنوعی: نیم به خودم میبالم به خاطر اینکه از تو پیشانیام را بلند کردم. این نعمت و توفیق را فقط به لطف تو دارم و به خوبی متوجه این موضوع هستم.
هوش مصنوعی: اما چون مهربانیهای تو حد و مرزی ندارد، هر روز دوست دارم که با محبتهای تازهات مرا غرق نعمتی کنی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دگر بار ای مسلمانان ستمگر گشت جانانم
گهی رنجی نهد بر دل گهی بی جان کند جانم
به درد دل شدم خرسند که جز او نیست دلبندم
به رنج تن شدم راضی که جز او نیست جانانم
به بازی گفتمش روزی که دل بر کن کنون از من
[...]
ترا من دوست میدارم ندانم چیست درمانم
نه روی هجر میبینم نه راه وصل میدانم
نپرسی هرگز احوالم نسازی چارهٔ کارم
نه بگذاری که با هرکس بگویم راز پنهانم
دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرمایی
[...]
درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم
مرا می خواند آن آتش مگر موسی عمرانم
دخلت التیه بالبلوی و ذقت المن و السلوی
چهل سال است چون موسی به گرد این بیابانم
مپرس از کشتی و دریا بیا بنگر عجایبها
[...]
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهدِ ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نِه
[...]
مرا دیوانه می خوانند و با دیوانه می مانم
ز خود بیگانه می دانند و هم من نیز می دانم
اگر با بت منم اینم وگر در کعبه بنشینم
نه مرد مذهب و دینم نه اهل کفر و ایمانم
چو در بت خانه افتادم ز دیگر خانه آزادم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.