گنجور

 
صغیر اصفهانی

مکن باور به یک منوال دور زندگانی را

به یاد آر ای توانا روزگار ناتوانی را

به کسب معرفت کوش و جوانی صرف طاعت کن

که خواهی خورد گاه پیری افسوس جوانی را

برای معنی است ایجاد هر صورت مشو غافل

بصورتها بزن پای و بدست آور معانی را

گرت بایست دیدار حقیقت چشم جان بگشا

بچشم جان توان دیدن جمال یار جانی را

تو از احصای نعمتهای ظاهر قاصری آخر

شمردن کی توانی مرحمت های نهانی را

چو بد کردی و بد دیدی مده بد را بحق نسبت

بحق اصل خوبی ها رها کن بدگمانی را

بلا از آسمان گردید بر اهل زمین نازل

زمین بگذاشتند آنها چو حکم آسمانی را

کمال خویشرا حق کرد ظاهر اندرین خلقت

نمود آئینهٔ صنع خود امر کن فکانی را

تو کردی دمبدم عصیان حقت افزود بر نعمت

پذیرد هم در آخر تو به ات بین مهربانی را

صغیرا بر بنای عالم آنکو معترض گردد

بدان ماند که خشتی خرده گیرد طرح بانی را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کمال‌الدین اسماعیل

جهان دانش و معنی ، شهاب الدّین تویی آنکس

که چشم عقل کم بیند ، چو تو بسیار دانی را

ز رای سالخوردت دان ، شکوه بخت برنایت

مربّی آنچنان پیری، سزد جوانی را

ز قحط مردمی عالم ، چنان شد خشک لب تا لب

[...]

مولانا

عطارد مشتری باید‌، متاع آسمانی را

مهی مریخ‌چشم ارزد‌، چراغ آن جهانی را

چو چشمی مقترن گردد بدان غیبی چراغ جان

ببیند بی‌قرینه او قرینان نهانی را

یکی جان‌ِ عجب باید که داند جان فدا کردن

[...]

حکیم نزاری

نظر از جانب ما کن زکات زندگانی را

دلی ده باز ما را صدقة جان و جوانی را

به بوسی از سرم کردن توانی دفع صفرا را

به بویی از دلم بردن توانی ناتوانی را

چه بادش گر به دلداری دمی با بی دلی داری

[...]

نظیری نیشابوری

کجا بودی که امشب سوختی آزرده جانی را

به قدر روز محشر طول دادی هر زمانی را

سئوالی کن ز من امروز تا غوغا به شهر افتد

که اعجاز فلانی کرده گویا بی زبانی را

به هر جنسی که می گیرند اخلاص و وفا خوب است

[...]

کلیم

از آن چشمی که می‌داند زبان بی‌زبانی را

نکویان یاد می‌گیرند طرز نکته‌دانی را

به نزد آنکه باشد تنگدل از دست کوتاهی

درازی عیب می‌باشد قبای زندگانی را

نمی‌خواهی که زخمت را به مرهم احتیاج افتد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه