گنجور

 
صغیر اصفهانی

دور کن یکدم ز خود جهل هوی اندیش را

چشم خودبین باز کن بنگر خدای خویش را

چند روزی هم مسلمان شو ببر فرمان حق

چند فرمان می‌بری این نفس کافر کیش را

چند بهر مال دنیا می‌دهی عقبی به باد

قسمتت اینست قانع باش کم یا بیش را

هیچ سلطان بیشتر از یک کفن همره نبرد

وان کفن هم در دم رفتن بود درویش را

از برای لقمه نان دشنام بر سائل مگوی

نه بده آن نوش را و نه بزن این نیش را

عاقبتها را خدا فرموده فانظر کیف کان

پس تو عبرت گیر زین پس مردمان پیش را

ای صغیر افعال خود را پیش عاقل خود بسنج

کاین بود فن مردمان مصلحت اندیش را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مولانا

درنگر اندر رخ من تا ببینی خویش را

درنگر رخسار این دیوانهٔ بی‌خویش را

عشق من خالی و باقی را به زیر خاک کرد

آن گذشته یاد نارد ننگرد مر پیش را

تا ز موی او در آویزان شدست این جان من

[...]

سعدی

ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را

اختیار آن است کاو قسمت کند درویش را

آن که مکنت بیش از آن خواهد که قسمت کرده‌اند

گو طمع کم کن که زحمت بیش باشد بیش را

خمر دنیا با خمار و گل به خار آمیخته‌ست

[...]

امیرخسرو دهلوی

من ز بهرت دوست دارم جان عشق‌اندیش را

کز سگان داغ او کردم دل درویش را

وقت را خوش دار بر روی بتان، چون رفتنی ست

یاد کن آخر فرامش کشتگان خویش را

عقل اگر گوید که عشق از سر بنه، معذور دار

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از امیرخسرو دهلوی
خیالی بخارایی

بیش از این مپسند در زاری منِ درویش را

پادشاهی رحمتی فرما گدای خویش را

چارهٔ درد دل ما را که داند جز غمت

غیر مرهم کس نمی داند دوای ریش را

چون سر زلف تو پیش چشم دزدی پیشه کرد

[...]

جامی

من که جا کردم به دل آن کافر بدکیش را

گوش کردن کی توانم قول نیک اندیش را

ناصحا سودای بدخویی چنین می داردم

ورنه کس هرگز چنین رسوا نخواهد خویش را

رسم دلجویی ندارد یارب آن سلطان حسن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه