گنجور

 
صغیر اصفهانی

از آب دیده تا ندهی شستشوی خویش

پاکان نمی دهند تو را ره بکوی خویش

در آرزوی گنج عبث جستجو کنی

ای بیخبر چرا نکنی جستجوی خویش

عمر ابد ز چشمهٔ حیوان مجو مریز

بر خاک بهر آب بقا آبروی خویش

یک ساغرم خراب ابد ساخت از چه خم

این باده کرده پیرمغان در سبوی خویش

بود آنکه آرزوی جهانگیریش بدل

بنگر چگونه برد بگور آرزوی خویش

بیرون ز حد حوصله مگشای پنجه را

یعنی بگیر لقمه بقدر گلوی خویش

چون خار چند مایهٔ آزار مردمی

گلباش و شاد کن دلی از رنگ و بوی خویش

از شش جهت گنه بتو گر بسته ره صغیر

از توبه باز کن در رحمت بروی خویش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حکیم نزاری

مردانه وار بر گذر از آرزوی خویش

دیگر مبین به دیده خود دیده سوی خویش

روی دل کسان نتوان دید و روی دوست

گر روی دوست خواهی منگر به روی خویش

ور برگ ترک خویشتنت نیست در سلوک

[...]

سیف فرغانی

ای بی خبر زحسن گلستان روی خویش

خوش بوی کن بنفشه تر ار بموی خویش

ای ماه نور برده ز رخسار (تو)ببین

درآفتاب پرتو خورشید روی خویش

ای ازرخ تو حسن قوی کرده پشت خود

[...]

بابافغانی

تا چند دردسر کشم از گفتگوی خویش

جایی روم که خود نبرم راه سوی خویش

چون من بخوی کس نیم و کس بخوی من

آن خوبتر که خوی کنم هم بخوی خویش

خوش حالتی که در طلبت گم شوم ز خود

[...]

نظیری نیشابوری

افغان که بعد صد طلب و جست‌و‌جوی خویش

پر خون برم ز چشمه حیوان سبوی خویش

آزرده تر ز آبله خار دیده ام

خونابه ریزم از بن هر تار موی خویش

از بس که گشته پر ز غم و غصه هر رگم

[...]

عرفی

رفتم که بشکنم به ملامت سبوی خویش

در راه دل سبیل کنم آبروی خویش

بر عافیت چه ناز کنم گر برآورم

خود را به عادت غم و غم را به خوی خویش

شد عمرها که برده ای از خویشتن مرا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه