من و ترا بسخن کرده او بهانهٔ خویش
که خوبگوید و خود بشنود فسانهٔ خویش
ببین ببزم که نائی چگونه از لب خود
دمد به نای و دهد گوش بر ترانهٔ خویش
من و خرابی دل بعد ازین که آن دلبر
خراب کرد دلم را و ساخت خانهٔ خویش
بدامن ار فکنم طفل اشگ این نه عجب
دهم بدامن خود جای نازدانهٔ خویش
گرفته مرغ دلم خو چنان بدان خم زلف
که یاد مینکند هیچ ز آشیانهٔ خویش
بهشت آن تو زاهد همین بس است مرا
که خواند پیر مغانم بر آستانهٔ خویش
بیاب از دل درویش گوهر مقصود
که ساخته است حق این گنج را خزانهٔ خویش
روا بود که دهد هر دو کون را از کف
صغیر در طلب دلبر یگانهٔ خویش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به احساسات عمیق و درونی شاعر نسبت به عشق و دلشکستگی اشاره دارد. شاعر از گفتگو و دیالوگ با عشق خود صحبت میکند و از زیباییهای آن میگوید. او تشبیههایی را به کار میبرد تا عواطف خود را بیان کند، از جمله به تصویر کشیدن دلگرفتگیاش و اشتیاق به وصال. او همچنین از تأثیرات عمیق عشق بر روح و دلش یاد میکند و در نهایت به اهمیت و ارزش عشق واقعی و جایگاه آن در زندگی میپردازد. شعر حاوی اندیشههای عرفانی و جستجوی معنای عمیقتر زندگی است.
هوش مصنوعی: من و تو در گفتگو به هم میپردازیم، او بهانهای برای سخن گفتن دارد تا زیبا بگوید و خود داستانش را بشنود.
هوش مصنوعی: بنگر که چگونه نی از لبانم صدا میزند و به نغمهٔ خود گوش میسپارد.
هوش مصنوعی: پس از آنکه دلبر محبوبم دلم را تباه کرد و خانهاش را ساخت، حالا من و ویرانی دل خودم تنها ماندهایم.
هوش مصنوعی: اگر کودک خود را در آغوش بگیرم و اشک بریزم، این امر غیرعادی نیست؛ زیرا من به دامن خود جایی برای ناز و نعمت خود میدهم.
هوش مصنوعی: پرنده دل من به قدری در زیباییهای چهره و زلف تو غرق شده که هیچگاه به آشیانه خود فکر نمیکند.
هوش مصنوعی: بهشت تو زاهد همین اندازه برای من کافی است که پیر مغانم را بر در خانهاش بخواند.
هوش مصنوعی: از دل درویش درخواست کن که راز و خواستهٔ اصلی را به تو بگوید، زیرا خداوند این گنج را در گنجینهٔ خود فراهم آورده است.
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که برای کسی که به دنبال عشق و معشوقهاش است، جایز است که هر چه دارد را برای به دست آوردن آن عشق از دست بدهد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
من و خیال تو شبها و کنج خانه خویش
سرود بیخودی و آه عاشقانه خویش
به خون همی طپم از ناله های خود همه شب
کسی نکرده چو من رقص بر ترانه خویش
خیال خال تو بردم من ضعیف به خاک
[...]
رمید طایر جانم ز آشیانه خویش
که در هوای تو خوش یافت آب و دانه خویش
دل از قفای نظر کو به کوی می گردد
نظر ز شوق تو گم کرده راه خانه خویش
ز باغ رفت گل و بلبلان خموش شدند
[...]
منم که می کنم از درد بی کرانهٔ خویش
مگو، مگو ز غم، آرایش زمانهٔ خویش
فلک به چرب زبانی، گدای فرصت نیست
به مدعی ندهی، گوهر یگانهٔ خویش
ز نفخ صور نه توفان نوح بی خطر است
[...]
نمی روم به بهشت برین زخانه خویش
به گل فرو شده پایم درآستانه خویش
به گنجها نتوان درد را خرید از من
به زر بدل نکنم رنگ عاشقانه خویش
به نغمه دگران احتیاج نیست مرا
[...]
جز آنکه برد چو شمعت شبی به خانه خویش
کدام مرغ زد آتش به آشیانه خویش
به سر رسید شب هستیم ز قصه هجر
شدم به خواب عدم آخر از فسانه خویش
نباشدش اثری اشک من چه سان آرم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.