گنجور

 
صغیر اصفهانی

من و ترا بسخن کرده او بهانهٔ خویش

که خوبگوید و خود بشنود فسانهٔ خویش

ببین ببزم که نائی چگونه از لب خود

دمد به نای و دهد گوش بر ترانهٔ خویش

من و خرابی دل بعد ازین که آن دلبر

خراب کرد دلم را و ساخت خانهٔ خویش

بدامن ار فکنم طفل اشگ این نه عجب

دهم بدامن خود جای نازدانهٔ خویش

گرفته مرغ دلم خو چنان بدان خم زلف

که یاد می‌نکند هیچ ز آشیانهٔ خویش

بهشت آن تو زاهد همین بس است مرا

که خواند پیر مغانم بر آستانهٔ خویش

بیاب از دل درویش گوهر مقصود

که ساخته است حق این گنج را خزانهٔ خویش

روا بود که دهد هر دو کون را از کف

صغیر در طلب دلبر یگانهٔ خویش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

من و خیال تو شبها و کنج خانه خویش

سرود بیخودی و آه عاشقانه خویش

به خون همی طپم از ناله های خود همه شب

کسی نکرده چو من رقص بر ترانه خویش

خیال خال تو بردم من ضعیف به خاک

[...]

نظیری نیشابوری

رمید طایر جانم ز آشیانه خویش

که در هوای تو خوش یافت آب و دانه خویش

دل از قفای نظر کو به کوی می گردد

نظر ز شوق تو گم کرده راه خانه خویش

ز باغ رفت گل و بلبلان خموش شدند

[...]

عرفی

منم که می کنم از درد بی کرانهٔ خویش

مگو، مگو ز غم، آرایش زمانهٔ خویش

فلک به چرب زبانی، گدای فرصت نیست

به مدعی ندهی، گوهر یگانهٔ خویش

ز نفخ صور نه توفان نوح بی خطر است

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از عرفی
صائب تبریزی

نمی روم به بهشت برین زخانه خویش

به گل فرو شده پایم درآستانه خویش

به گنجها نتوان درد را خرید از من

به زر بدل نکنم رنگ عاشقانه خویش

به نغمه دگران احتیاج نیست مرا

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
مشتاق اصفهانی

جز آنکه برد چو شمعت شبی به خانه خویش

کدام مرغ زد آتش به آشیانه خویش

به سر رسید شب هستیم ز قصه هجر

شدم به خواب عدم آخر از فسانه خویش

نباشدش اثری اشک من چه سان آرم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مشتاق اصفهانی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه