گنجور

 
صغیر اصفهانی

کس از آن زلف و از آن خال نیارد دم زد

که یکی راه ز شیطان و یکی ز آدم زد

خلق از مؤمن و کافر همه مفتون ویند

غمزه اش راه دل محرم و نامحرم زد

عقل بگذاشت بسی قاعده در کار ولی

عشق غالب شد و آن قاعده ها بر هم زد

چه کند گر نزند دم زانا الحق منصور

که خدا بین نتواند دگر از خود دم زد

درگه پیر مغان درگه نومیدی نیست

در گشایند کس ار حلقه بدان محکم زد

دادن تاج به تاج نمد آسان نبود

چرخ این سکه به نام پسر ادهم زد

پایهٔ رفعتش از چرخ برین میگذرد

هر که پا از سر همت بسر عالم زد

خنده بر کاسهٔ بشکسته درویش مزن

که از این کاسه توان طعنه بجام جم زد

شاید ار چون غزل خواجه نشد شعر صغیر

قطره پیداست که پهلو نتوان بایم زد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حافظ

در ازل پرتوِ حُسنت ز تجلی دَم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه‌ای کرد رُخَت دید مَلَک عشق نداشت

عینِ آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد

[...]

جامی

چون صبا شانه درآن طره خم در خم زد

سلک جمعیت شوریده دلان برهم زد

تار هر موی کز آمد شد آن شانه گسست

با رگ جان من آن را گرهی محکم زد

تا ز راهت ننشیند به رخ غیر غبار

[...]

امیرعلیشیر نوایی

هر که در کوی خرابات ز رندان دم زد

باید اول قدم خود به سر عالم زد

نزد رندان خرابات که صد جان به جویست

نتوان بیش ز انفاس مسیحا دم زد

ناصح ار مرهم پندم به دل ریش نهاد

[...]

نظیری نیشابوری

شادی عشق تو هنگامه غم برهم زد

شور حسنت نمکی بر جگر آدم زد

شب ز دیدار تو گردید به مهر آبستن

جامه بر سنگ ز سور رخ تو ماتم زد

شهد لب های تو دکان طبیبان در بست

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از نظیری نیشابوری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه