گنجور

 
صغیر اصفهانی

اهل دل بر در دل حلقه چو رندانه زدند

نه در کعبه دگر نی در بتخانه زدند

می و میخواره و ساقی همه دیدند یکی

عارفان از می‌توحید چو پیمانه زدند

عاشقان پا بسر جان بنهادند آنگاه

دست در زلف خم اندر خم جانانه زدند

دل صد چاک بدان طره تواند ره برد

بی سبب خود بجنون مردم فرزانه زدند

یکجهت باش که مردان حق از یکجهتی

خیمه بالاتر از این طارم نه گانه زدند

خرمنی نیست که ایمن بود از آتش عشق

این شرر بر دل هر عاقل و دیوانه زدند

باخبر باش که بیرون نبرندت از راه

رهزنانی که ره خلق به افسانه زند

چون صغیر از پی آنطایفه میپوی که پای

بسر عالمی از همت مردانه زدند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

ای شده چاکر آن درگه انبوه بلند

وز طمع مانده شب و روز بر آن در چو کلند

بر در میر تو، ای بیهده، بسته طمعی

از طمع صعبتر آن را که نه قید است و نه بند

شوم شاخی است طمع زی وی اندر منشین

[...]

مولانا

شمس تبریز! تو جانی و همه خلق تن‌اند

پیش جان و تن تو صورت تنها چه تنند

همام تبریزی

برو ای زاهد مغرور و مده ما را پند

عاشقان را به خدا بخش ملامت تا چند

من دیوانه ز زنجیر نمی‌اندیشم

که کشیده‌ست مرا زلف مسلسل در بند

خسروان از پی نخجیر دوانند ولی

[...]

حکیم نزاری

آن کدام‌اند و کیان‌اند و کجا می‌باشند

کز خرد دور و برانگیخته با اوباش‌اند

گرچه آزرده و رنجور شود دل‌هاشان

از جفای دگران سینۀ کس نخراشند

برِ این کِشته گر ابلیس خورد گر آدم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه