گنجور

 
صغیر اصفهانی

دلم نظر سوی آن زلف پرشکن دارد

بلی غریب نظر جانب وطن دارد

بتی که نیست مرا غیر او دگر یاری

هزار عاشق دیگر به غیر من دارد

ز خاک بهر چه با داغ سر زند لاله

بدل نه گر غم آن سرو سیمتن دارد

از آن خوش است بتنگی دلم که اینحالت

بیادگار از آن غنچهٔ دهن دارد

زمن گریخت دل و رفت در چه ذقنش

بحیرتم که چه اندر چه ذقن دارد

روا بود که بپوشد چو من نظر ز چمن

کسی که بر گل رویش نظر چو من دارد

ز خاک ره بت من دارد آن کرامت ها

که عیسی از لب و یوسف ز پیرهن دارد

ز عشق من شده حسن تو شهره در عالم

که شهرت اینهمه شیرین ز کوهکن دارد

ز نیستی بطلب‌ امن و عافیت آری

چه باک رهرو مفلس ز راهزن دارد

زنی شنید صغیر آنچه بایدش واعظ

دگر چگونه ترا گوش بر سخن دارد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
همام تبریزی

دلم شکست بدان زلف‌های پرشکنش

که زیر هر خم زلفش صد انجمن دارد

هزار جان گرامی فدای یک نفسش

که رهگذر نفسش زان لب و دهن دارد

گرفتم از لب لعلش حکایتی گویم

[...]

صائب تبریزی

دل رمیده ما شکوه از وطن دارد

عقیق ما دل پرخونی از یمن دارد

یکی است آمدن و رفتن سبکروحان

شکوفه جامه احرام از کفن دارد

چو غنچه هرکه به وحدت سرای دل ره برد

[...]

فیاض لاهیجی

به گوشه چشم سیاهت نگه به من دارد

سیاه مست ندانم دگر چه فن دارد!

به هدیه جان دهم از بهر بوسه‌ای و هنو

درین معامله لعل لبت سخن دارد

تویی که جای به یک دل نمی‌کنی ورنه

[...]

اسیر شهرستانی

نگاه خونی و مژگان تیغزن دارد

شهید او که چه ترکان صف شکن دارد

چنان شکار وفا گشته چشم غمازش

که سوی هر که نگه می کند به من دارد

به راز دار محبت چه احتیاج قسم

[...]

ملک‌الشعرا بهار

نه هرکه درد دیار و غم وطن دارد

به‌ راستی خیر از درد و داغ من دارد

ز روزگار خرابم کسی شود آگاه

که خار در جگر و قفل بر دهن دارد

به‌حق‌شام‌غریبان نگاهدار ای زلف

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه