هر دل به امیدی پی دلدار برآمد
زان جمله دل من پی دیدار برآمد
حالی همه جا مینگرم طلعت او را
صد شکر که کام دلم از یار برآمد
برگوش من آن زمزمه از جمله اشیاء
آید که ز منصور سر دار برآمد
بر در قدم یار بیفکندم و صد شکر
کز دست من دلشده این کار برآمد
جز اهل دل او را نشناسد و نبینند
با آنکه ز خلوت سر بازار برآمد
الحق که بود آیتی از حس و جمالش
هر گل که بطرف چمن از خار برآمد
می خواست که از اهل نظر دل برباید
با این همه کرو فر و آثار برآمد
حیف است نرفتن بخریداری آنشوخ
کانشوخ بدنبال خریدار برآمد
خوش چنک تو افکند بدان طره صغیرا
آهی که ترا از دل افکار برآمد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و آرزوی دیدار معشوق است. شاعر با شوق و امید، دل خود را به سمت معشوق روانه کرده و در جستجوی زیباییها و طلعت اوست. او از عشق خود و تأثیرات آن بر زندگیاش سخن میگوید و از شکرگزاری برای لحظات خوشی که از حضور یار به دست آمده است، صحبت میکند. شاعر به توصیف زیبایی معشوق و قدرت تأثیر او بر دلهای اهل نظر میپردازد و در نهایت، آرزو دارد که به خریداری عشق آن معشوق بپردازد. به طور کلی، شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و زیباییهای عشق است.
هوش مصنوعی: هر دلی به امید معشوقش به سفر میرود، اما دل من فقط برای دیدار او به این سمت آمده است.
هوش مصنوعی: در هر مکان که نگاه میکنم، چهرهی محبوبم را میبینم و خوشحالم که آرزوی قلبم به یاری او برآورده شده است.
هوش مصنوعی: در گوش من زمزمهای به گوش میرسد که یادآور سخنان منصور است که در زمان اعدامش بیان کرد.
هوش مصنوعی: بر درگاه محبوب نشستم و با کمال سپاسگزاری از اینکه این کار به دست من انجام شد، دل مرا تسلیم کردهام.
هوش مصنوعی: فقط کسانی که دل پاک و روشن دارند، او را میشناسند و میبینند، با وجود اینکه او از تنهایی به وسط بازار آمده است.
هوش مصنوعی: واقعاً هر گلی که از خار به سمت چمن میآید، نشانهای از زیبایی و لطافت اوست.
هوش مصنوعی: او میخواست با این همه زیبایی و زرق و برق، دل اهل نظر را تسخیر کند.
هوش مصنوعی: خجالت دارد که به خرید آن محبوب نروی، زیرا آن محبوب نیز به دنبال خریدار است.
هوش مصنوعی: تو با زیباییات دل و افکارم را به هم ریختی، آنچنان که از دل من آهی بلند شد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
روزی بت من مست به بازار برآمد
گرد از دل عشاق به یک بار بر آمد
صد دلشده را از غم او روز فرو شد
صد شیفته را از غم او کار برآمد
رخسار و خطش بود چو دیبا و چو عنبر
[...]
عشق تو ز سقسین و ز بلغار برآمد
فریاد ز کفار به یک بار برآمد
در صومعهها نیم شبان ذکر تو میرفت
وز لات و عزی نعرهٔ اقرار برآمد
گفتم که کنم توبه در عشق ببندم
[...]
ناگه بت من مست به بازار برآمد
شور از سر بازار به یکبار برآمد
بس دل که به کوی غم او شاد فروشد
بس جان که ز عشق رخ او زار برآمد
در صومعه و بتکده عشقش گذری کرد
[...]
آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
امسال در این خرقه زنگار برآمد
آن ترک که آن سال به یغماش بدیدی
آنست که امسال عرب وار برآمد
آن یار همانست اگر جامه دگر شد
[...]
سرمست ز کاشانه به گلزار برآمد
غلغل ز گل و لاله به یک بار برآمد
مرغان چمن نعره زنان دیدم و گویان
زین غنچه که از طرف چمنزار برآمد
آب از گل رخساره او عکس پذیرفت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.