گنجور

 
صغیر اصفهانی

دیگرم پروای خویش اندیشهٔ بیگانه نیست

بزم جانم را ضیا جز از رخ جانانه نیست

چون درآمد یارم اندر خلوت دل زانسرای

خویش هم رفتم که دیدم جای هر بیگانه نیست

زاهدان از صحبت ما نیستند آگه بلی

صحبت عشقست آخر قصه و افسانه نیست

عشق از معشوق خیزد بر دل عاشق زند

آری از شمع است آتش از پر پروانه نیست

چون من بی پا و سر چرخ از چه سرگردان بود

از غم زنجیر زلف یار اگر دیوانه نیست

نیست غم گر ما شدیم از دور ساغر بی نصیب

پیش چشم مست ساقی حاجت پیمانه نیست

کعبه از مولود پاک مرتضی شد محترم

ورنه فرقی در میان کعبه و بتخانه نیست

بارها گشتم نهانی در دل زار صغیر

غیرگنج مهر حیدر اندر این ویرانه نیست