دل مرا ز کمندت سر رهائی نیست
کجا رود بکسش جز تو آشنائی نیست
بیا بیا که دلم بی تو از جهان سیر است
مرو مرو که مرا طاقت جدائی نیست
بدور چشم تو و زلف تو دگر کارم
بآهوی ختن و نافه ختائی نیست
بتان چو دل بربایند بوسه ئی بدهند
ولی تو را صفتی غیر دلربائی نیست
گدای شاه نجف شو که هیچ سلطنتی
به روزگار برابر بدین گدائی نیست
صغیر پیرهنی بیش از جهان نبرد
کنون غمی بدل او را ز بی قبایی نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به عشق و دلبستگی عمیق خود به معشوقش اشاره میکند. او احساس میکند که از عشق معشوقش نمیتواند رهایی یابد و هیچکس دیگری برایش اهمیت ندارد. دلش بدون معشوق بیمعناست و تحمل فاصله و جدایی را ندارد. او زیبایی و جذابیت معشوقش را تنها و بینظیر میداند و به نوعی به زندگی گدایی در محبت او تشبیه میکند. در نهایت، شاعر به سادگی و بیپناهی خود اشاره میکند که بدون محبت معشوق هیچ ارزشی ندارد.
هوش مصنوعی: دل من در چنگال تو اسیر است و هیچ امیدی به رهایی ندارد. آن را کجا ببرم، غیر از تو کسی را نمیشناسم که بتواند به من کمک کند.
هوش مصنوعی: بیا پیش من، چون دلم بدون تو از همه چیز خسته و دلزده است. نرو، چون من هیچگونه توانایی برای تحمل جدایی تو را ندارم.
هوش مصنوعی: من دیگر به زیبایی و دلربایی تو فکر نمیکنم و سرگرم آهوهایی که در زمین ختا هستند و چادرهای زیبا و خوشبو نیستم.
هوش مصنوعی: اگر بتها دلها را به چنگ میآورند و بوسهای را تقدیم میکنند، اما تو هیچ ویژگیای جز دلربایی نداری.
هوش مصنوعی: اگر به دنبال مقام و موقعیت هستی، به عنوان یک گدا در خدمت شاه نجف باش، چرا که هیچ سلطنتی در زمانه ما با این نوع خضوع و بندگی قابل مقایسه نیست.
هوش مصنوعی: کودک فقط یک پیراهن بیش ندارد و اکنون هیچ اندوهی در دلش نیست، چون از بیپناهی آزار نمیبیند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بیا بیا که مرا طاقت جدایی نیست
رها مکن که دلم را ز غم رهایی نیست
دلم ببردی و گر سر جدا کنی ز تنم
به جان تو که دلم را سر جدایی نیست
بریز جرعه که هنگامه غمت گرم است
[...]
خوشا کسی که ز عشقش دمی رهایی نیست
غمش ز رندی و میلش به پارسایی نیست
دل رمیدهٔ شوریدگان رسوایی
شکستهایست که در بند مومیایی نیست
ز فکر دنیی و عقبی فراغتی دارد
[...]
مرا به بعد مکان از شما جدائی نیست
که هر کجا روم از دام دل رهائی نیست
هر آنچه در نظرم آید از شمایل تو
به جز وظیفهٔ شوخی و دلربائی نیست
در آن حریم که خلوتسرای حضرت اوست
[...]
چو منع غیر مجالم در آشنایی نیست
ز آشنایی او چاره جز جدایی نیست
گذشتم از غم آن گل زرشک غیر ولی
ز خار خار دل از غیرتم رهایی نیست
دلا ز صحبت خوبان کناره کن ز ازل
[...]
چنین که با تو مرا تاب آشنایی نیست
به حیرتم که چرا طاقت جدایی نیست
خوشم به وعده او، با وجود آنکه به من
وفای وعده او غیر بیوفایی نیست
به غیر بس که درآمیختی، به خلق ترا
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.